Rosa rugosa watercolor
Thank you so very much for traveling to San Miguel to celebrate with us. Even now before the celebrations have begun we are flabbergasted by the amount of love we have received; it is beautiful, uncomfortable, and heart-expanding. Thank you for being a part of all this. Thank you for being such an intrinsic part of our past, this present moment bringing our families and communities together, and our future as a married couple.
Love, Nima & Elien

Schedule of Events

Thursday, 4/30
Welcome Dinner & Cocktails
6:00 – 10:00 PM
Casa Hyder
Dress Code
San Miguel Cocktail
From Us
Important: Please pick Thursday OR Friday for the Welcome Dinner.
What To Wear
We just want you to love what you're wearing. Here are two moodboards for inspiration:
Map Add to Calendar
Friday, 5/1
Welcome Dinner & Cocktails
6:00 – 10:00 PM
Casa Hyder
Dress Code
San Miguel Cocktail
From Us
Important: Please pick Thursday OR Friday for the Welcome Dinner.
What To Wear
We just want you to love what you're wearing. Here are two moodboards for inspiration:
Map Add to Calendar
Saturday, 5/2
Wedding Ceremony & Party
5:00 PM – 3:00 AM
Instituto Allende
Dress Code
Fancy but Make it Fashion
From Us
If you're wondering if you should err on the side of underdressed or overdressed, choose overdressed! Two moodboards below for inspiration, if that's helpful or fun!
Sunday, 5/3
Come Down Dinner
6:00 PM
Casa Hyder
Dress Code
Super Casual & Comfortable
From Us
No programming. Tacos, micheladas and giggles. Comfy clothes.

Extra Activities

Thursday, 4/30
HIIT
9:45am
Casa Hyder
From Us
A digital livestream of the Class, our favorite somatic, hippie, out there but wonderful HIIT class. Bring your own mat or towel if you can, ping Elien or Alexandra if you're coming, door code is 1975. Please arrive in time to set up!
Friday, 5/1
Yoga
9:45am
Casa Hyder
From Us
Bring your own mat or towel if you can, ping Elien or Alexandra if you're coming, door code is 1975. Please arrive in time to set up!
Saturday, 5/2
Wedding Day Yoga
11am
Casa Hyder
From Us
Bring your own mat or towel if you can, ping Elien or Alexandra if you're coming, door code is 1975. Please arrive in time to set up!
Thank you for being here!

Extra Activities

Thursday, 4/30
HIIT
9:45am
Casa Hyder
From Us
A digital livestream of the Class, our favorite somatic, hippie, out there but wonderful HIIT class. Bring your own mat or towel if you can, ping Elien or Alexandra if you're coming, door code is 1975. Please arrive in time to set up!
Friday, 5/1
Yoga
9:45am
Casa Hyder
From Us
Bring your own mat or towel if you can, ping Elien or Alexandra if you're coming, door code is 1975. Please arrive in time to set up!
Saturday, 5/2
Wedding Day Yoga
11am
Casa Hyder
From Us
Bring your own mat or towel if you can, ping Elien or Alexandra if you're coming, door code is 1975. Please arrive in time to set up!

Los Invitados

Toasts

Thursday

Elham (Nima's Mom)

با سلام به همگی
می‌خواهم از همه‌ی کسانی که از راه‌های دور به اینجا آمده‌اند تشکر کنم،
این برای ما خیلی ارزش دارد.

امشب واقعاً خوشحالم که می‌بینم همه در کنار ما این مراسم زیبا را جشن می‌گیرند.
پسرم در حال ازدواج است و خانواده‌ی ما بزرگ‌تر می‌شود.
همچنین میخوام بگم که جای خیلی ها امشب خالیه.

نیماجان،

انگار همین دیروز بود که به دنیا آمدی و ما تو را بزرگ مردکوچک صدا می‌کردیم.

حالا مسیر طولانی‌ای را طی کردی؛ از ایران به کانادا و حالا به آمریکا،
و همه‌ی این‌ها تو را به کسی که امروز هستی تبدیل کرده است.
در این مسیر فراز و نشیب‌های زیادی داشتی و تجربه‌های زیادی به دست آوردی
که از تو مردی قوی ساخته که مرا شگفت‌زده می‌کند.
به‌خصوص اینکه همیشه آرام، شاد و خندان هستی و می‌توانی بر سختی‌ها غلبه کنی

نیما جان.

تو عاشق کامپیوتر و برنامه‌نویسی هستی،
اشتیاق زیادی برای یادگیری مداوم چیزهای جدید داری،
و علاقه‌مند به هنر و موسیقی هستی،
و ویژگی‌های خوب زیادی داری؛
همیشه به دیگران اهمیت می‌دهی،
و داشتن این همه دوست که امروز برای عروسی‌ات اینجا هستند، گواه این موضوع است.

هرچند بیشتر در مراسم‌های نامزدی‌ات متوجه شدم که جامعه‌ی دوستان فوق‌العاده‌ای اطرافت داری
و واقعاً از این بابت خوشحالم.

باید بگویم که من خیلی به تو افتخار می‌کنم و چیزهای زیادی از تو یاد گرفته‌ام.

سپس با الین آشنا شدی،
این دختر دوست‌داشتنی، زیبا، پرانرژی و مهربان با قلبی بزرگ.
به‌محض اینکه او را دیدم، احساس کردم سال‌هاست که می‌شناسمش
و فهمیدم که کار من تمام شده است!

می‌دانم که شما دو نفر تا آخر عمر در کنار هم خوشحال خواهید بود.
شما برای هم عالی هستید.

وقتی به دنیا آمدی، هرگز تصور نمی‌کردم که روزی عاشق یک دختر آمریکایی شوی
(چه مسیر طولانی‌ای طی کردی!)
و حالا با وجود همه‌ی اتفاقاتی که در دنیا می‌افتد،
این نشان می‌دهد که عشق آدم‌ها را به هم نزدیک می‌کند.

در پایان، بسیار خوشحال و مفتخرم که الین را به‌عنوان دختری که هرگز نداشتیم، به خانواده‌مان خوش‌آمد می‌گویم.

پس لطفاً با من همراه شوید و لیوان‌ها را بالا ببرید 🍷

Iraj (Nima's Dad)

زندگی نیست بجز نم نم باران
زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق ، بجز حرف محبت به کس

صمیمانه به همه مهمانهای عزیز که به جشن عروسی الین و نیما تشریف آوردید سپاسگزارم، و امیدوارم که ساعت‌های خوشی را در کنار هم ساز کنیم.

آگوست سال پیش افتخار آشنایی من با خانواده دوست داشتنی الین بود، روشن بینی و سادگی همراه با ارامش محیط را هنوز بیاد دارم ، دریافتم که الین در دامان مادری هنرمند و پدری فرهیخته پرورش یافته و در این حال مفتخرم شدم با توجه به فاصله بیش از پانزده هزار کیلومتر بین تهران و مین افکار و باورهای ما چقدر مانند همدیگر است و این باعث شادمانی من و اعتبار خوشبختی این پیوند خجسته شد.

واما الین بدانید که همه خویشان و دوستان حاضر آگاهند که من چقدر دوست داشتم که دختر داشته باشم ، بیاد دارم که اقای جدی( خیلی هم جدی ) میگفتن که غصه نخوری حتما در آینده دو تا دختر خوشگل و خوش فکر خواهی داشت،

امروز این آرزو محقق شد و من دارای یک دختر باهوش صمیمی و زیبا شدم بنام الین و البته منتظر دومی هستم،

نیما جان پسر شایسته من میدونی که خیلی باعث افتخاری، انتخاب شایسته همسر و شریک زندکیت را شاد باش میگم

، یادم است چهار سال پیش وقتی الین را به من معرفی کردی برقی در چشمانت بود که گویای عشقی عمیق را تداعی می‌کرد و من همانجا با الهام دریافتیم که شما مصصمم هستی تا به آخر. ولی بزرگوارنه به ما اجازه دادی که ما هم بیشتر با الین آشنا شویم ،

الین جان و تیما عزیز پیوندتان مبارک، شادی

Suzanne (Elien's Mom)
3:22

بی نهایت خوشحالم که الین عزیزم، اولین فرزندم، دختر سحرآمیزم- همون‌طور که ماو جکی (Maw Jacquie) صدایش می‌کرد- داره با نیما ازدواج می کنه. پیش از هر چیز، از صمیم قلب برای هر دوی اون‌ها تمامِ خوشبختیِ دنیا رو آرزو می‌کنم. الین خیلی دوستت دارم، و نیما، من بالاخره پسر دار شدم. وقتی به این جمع نگاه می‌کنم، آدم‌هایی رو می‌بینم که از کشورهای مختلف اومدن؛ خانواده‌هایی که با هم پیوند می‌خورن، دوستای قدیمی که دوباره دور هم جمع شدن و همین‌طور دوستی‌های جدیدی که قراره شکل بگیره؛ خلاصه بگم، انگار همه ی دنیا برای این پیوند دورِ هم جمع شده‌ن. من به هردوی شما افتخار می کنم. می دونستم که الین حتما زندگی فوق العاده ای برای خودش خواهد ساخت، چون از او جز این هم انتظار نمی‌ره. اون به هر کاری که دست می‌زنه، با خودش شور و نشاط و شادی می‌بره.

مخصوصاً در این دوره و زمونه که دنیا پر از کینه و جنگ و دشمنی بین کشورها و فرهنگ‌های مختلف شده، این ازدواج، اتفاق بسیار خاصیه. و شما هر دو می‌دونین که این چالش های بینافرهنگی هیچ وقت نباید مانع عشق و پیوند شما دو تا بشه.

شما دو تا با انتخابِ همدیگه به عنوان شریکِ زندگی، در واقع دارین یک بخش کوچکی از صلح رو به این دنیا هدیه می‌دین. هردو خوبی‌ها و جنبه‌های مثبت رو توی آدما می‌بینین و با آوردن این نگاه تو زندگی مشترکتون و تو جمع کسانی که امروز حامی این ازدواج هستن- یعنی همه‌ی ما که اینجاییم و خیلی‌های دیگه که جاشون امروز بین ما خالیه- دارین بذر عشق و همدلی رو بین کسانی که حالا دیگه یک خانواده شدن، و همین‌طور بین خودتون می‌کارین. همه‌ی ما داریم از برکت این پیوند بهره‌مند می‌شیم. و این یعنی کنار هم قرار گرفتن آدم‌های مختلف از جاهای مختلف و گره خوردن پیوندهایی که در این فضای مشترک از ما یک خانواده‌ی واحد می‌سازه. من باور دارم که این پیوند موجی از صلح و عشق رو به راه می‌اندازه که وسعتش کُلِ دنیارو در بر می‌گیره. با ازدواج الین و نیما، ما همگی بخشی از این اتفاق فوق‌العاده شدیم و من بخاطر این اتفاق بسیار ممنونم.

با تمام وجودم خوشحالم که الین نیمه‌ی گمشده‌‌ش رو پیدا کرده و با کمال افتخار ورود نیما، خانواده‌ و دوستانش رو به جمع خانواده و دوستانم خوش‌آمد می‌گم. با تمام قلبم بهترین آرزوها و عشق بی‌نهایت رو تقدیم هر دوی شما می‌کنم.

مام. مامی

Bruce (Elien's Dad)
3:04

خیلی خوشحالم که همه‌ی شما رو در این جشنِ ازدواجِ دخترم، الین، با دامادِ آینده‌م نیما، در شهر زیبای سن‌میگل‌ده‌ آلِنده (San Miguel de Allende) می‌بینم. برای اون‌هایی که هنوز باهاشون آشنا نشدم، من بروس، پدرِ الین هستم. برای من افتخار بزرگیه که برای جشنِ تصمیمِ نیما و الین برای ازدواج و گذروندنِ باقیِ عمرشون در کنار هم، براتون صحبت کنم. ما امشب این‌جا جمع شدیم چون عاشقِ این دو نفر هستیم و مسحورِ وجود دوتاشون شدیم؛ آدم‌هایی که با قدرتِ عشق، شادی و آغوشِ بازشون برای زندگی، همه‌ی ما رو به مدارِ خودشون دعوت کردن.

من واقعاً از تنوع زیبای جمعِ دوستان و اطرافینِ الین و نیما به وجد اومدم. ما امشب این‌جا جمع شدیم تا شاهدِ پیوندِ دو فرهنگ با خواستگاه‌های کاملاً متفاوت باشیم؛ یکی که ریشه‌اش در طبیعتِ روستایی مِین جون گرفته، و دیگری که در کلان شهرِ تهران پرورش یافته.

بخاطر اشتیاق تموم نشدنی الین و نیما برای دوستی با کسانی که سرِ راهشون قرار می‌گیره، حالا شاخه‌های دوستی این دو در تمامِ دنیا تکثیر شده، تا جایی که همه‌ی مارو امشب این‌جا دورِ هم جمع کرده. درست همین‌جا، همین لحظه، خانواده‌های "گَردیده" و "بِک" و همه‌ی شما دارید به عشق، به امید و شادی "بله" می‌گید. من از همه‌ی شما دعوت می‌کنم تا به صدای قلبتون گوش بدید تا جشنی که در پیش داریم، بازتابی از همین عشق و باور باشه.

امشب، ایستادن در این جمع، قلبم رو لبریز از سپاس و قدردانی کرده. قبل از هرچیز، ممنونم از دخترِ زیبا و درخشانم، الین؛ و همین‌طور از نیما، همسرِ آینده‌ش؛ کسی که جذبه و گیراییِ وجودش رو میشه در تمامِ رفتار و حرکاتش حس کرد. همین‌طور از خانواده‌ی "گردیده" بی‌نهایت ممنونم که الین رو این‌قدر گرم و پر مهر در جمع خودشون پذیرفتن. و ممنونم از همه‌ی شما که این راهِ دور رو تا مکزیک اومدین تا شاهدِ این پیوند باشین و در جشن و مراسمِ روزهای آینده در کنار ما مشارکت کنین.

من یک معلمِ مخفی فارسی هم داشتم:

"زندگی، در صدفِ خویش گُهر ساختن است. پیوندتان مبارک."

بیایید همگی گیلاس‌هامون رو بالا ببریم و به افتخار الین و نیما بنویشم.

Kate
4:22

شعری در ستایش الین و نیما، عجب زوج دوست داشتنی، منحصر به فرد و پر شوری هستید شما!

این ضرب‌المثل که می‌گه: "زندگی در کنار دوستان، زیباتره" فقط یک حقیقت کلی نیست، بلکه زندگی در کنار شما دو تا، این حقیقت رو برای من تبدیل به یک واقعیت ملموس کرده.

الین، فرشته‌ی نجات همیشگی، واقعاً با ظرافت از این سو به آن سو می‌پری و سرشار از وقاری؛ هیچ وقت از وقت گذراندن با تو خسته نمی‌شم.

این یک شوخی همیشگی بین ماست که الین از قانون فراریه، اما به نظرم به صورت دقیق تر باید بگم الین تو کلاً هر قانونی رو زیر سوال می‌بری. تو نگاهِ خیلی خاصی به ارتقاء شکل زندگی داری. من همیشه مبهوت اینم که چطور زمان و فضا رو به خدمت می‌گیری و بهترین استفاده‌ی ممکن رو ازشون می‌بری. (گاهی حتی با اراده‌ی خودت به زمان و فضا شکل می‌دی.)

چه کسی می‌تونه همزمان هم نون بپزه، هم یخچالش رو مرتب کنه، هم یک کیکِ ویگن (بدون محصولات لبنی و تخم‌مرغ) درست کنه، سبزیجات کباب کنه، یوگا کنه، به کارهای مالیاتیش برسه، برای یه هدیه‌ی دسته جمعیِ گل هماهنگی انجام بده و همزمان با دوستش هم تلفنی گپ بزنه؟ اون هم یه جوری که انگار همه‌ی اینا دقیقاً دارن در یک لحظه اتفاق می‌افتن؟

اصلاً به ذهن من نمی رسه که من اگه اراده کنم، می‌تونم دست به تغییر توی محیط اطراف بزنم؛ مثلاً برای این‌که حال و هوای خونه‌ای که تو سفر اجاره کردیم، بهتر بشه، تابلوهای روی دیوارش رو بردارم! همین دیدگاه منحصر به فرد تو باعث می‌شه که نقص‌ها یا ساختارهای اشتباه دنیا رو هم به خوبی ببینی، و مدام تو این فکر باشی که چطور می‌شه اون‌هارو از نو ساخت.

تو ذاتاً بلدی به ساختارها شکل بدی و هرکسی رو که سر راهت قرار می‌گیره تشویق کنی که به اطرافش نگاه کنه و از خودش بپرسه:

"آیا من این خونه، این دولت، یا این سیستمی رو که دارم توش زندگی می کنم، دوست دارم؟"

آیا تنها با برداشتن یک تابلوی زشت، این ساختارِ معیوب بهتر می‌شه یا باید دست به یک کارِ بزرگ‌تر و رادیکال‌تری زد؟ اصلاً همین پرسش‌گری تو نه تنها راهیه برای توجه به سیستم‌های معیوب و ترک‌خورده‌ی دنیا، بلکه پیشنهادیه برای این‌که بفهمین کجا باید ساختارهای فکری نو را بنا کرد.

و حالا نوبت نیماست! یک برنامه‌نویس و معمارِ ساختارها! نیما من عاشقِ فکرهای عمیقت، نگاهِ باز و بدونِ تبعیض و اون مجموعه‌ی پلیور هات هستم؛ و این‌که کلی جشن تولد برای خودت توی یه سال می‌گیری و این‌که چقدر صمیمانه حامی و در کنارِ الین هستی.

تماشای شما دو نفر، وقتی که پروژه‌های زندگی رو با موشکافی بناها و ساختارهای قدیمی و تصور آینده‌های بهتر و روشن‌تر پیش می‌برید، حقیقتاً هدیه ایه که همه‌ی ما ازش بهره می‌بریم.

همین مراسم خودش گویایِ همه‌ی اون انرژی و توانِیه که از همکاریِ شما به وجود اومده. هر دوی شما با قلب‌های بزرگ و روحیه‌ی کنجکاو تو این دنیا قدم برمی‌دارین و عشق و انرژی بسیاری رو صرفِ ساختنِ یک گروهِ صمیمی می‌کنین. تماشای این صحنه واقعاً زیبا و تحسین برانگیزه.

به سلامتی ازدواجتون و فصلِ بعدی زندگی‌تون در کنار هم. دوستتون دارم.

کِیت

Sara
11:24

وقتی چشم‌هام رو می‌بندم و الین رو تصور می‌کنم، امکان نداره اون توصیفی که دوستمون الکساندرا یه بار درباره‌ش گفته بود رو فراموش کنم. اون می‌گفت الین دقیقاً مثل شخصیت اولِ رمان‌های فانتزی عاشقانه‌ست. الین از اون مدل زن‌های جذاب و خیره‌کننده‌ایه که وقتی با اون لباس‌های خاصش، که شاید پوشیدنش جرأت بخواد و هر کسی از پسش بر نیاد، از کنارت رد می‌شه، ناخودآگاه مجبورت می‌کنه دوباره نگاهش کنی. و در عین حال، الین همون زنیه که در اوجِ شلوغیِ ‌مهمونی، دوست داره بره سراغِ اون کسی که تنها یه گوشه نشسته و دوست داره داستانِ اون آدمو بشنوه. الین از اون آدم‌هاییه که وقتی باهات هم صحبت می‌شه، تمامِ هوش و حواسشو فقط و فقط به تو می‌ده.

الین همون زنیه که وقتی پای بی‌عدالتی میاد وسط، سریع برافروخته می‌شه و بلافاصله یه نقشه‌ی جنگیِ بی عیب و نقص می‌کشه. اون زنیه که تو یه چشم‌ به‌هم‌زدن، هم آماده‌ست که با ظالم‌ترینِ آدما بجنگه، و هم هم‌زمان می‌تونه یه شامِ مفصل برای پونزده نفر تدارک ببینه و انقدر تو چیدمان و نور اتاق سلیقه به خرج بده تا همه‌چیز بی‌نقص و رویایی بشه. اون یه قدرتِ جادویی داره که می‌تونه هر مکان یا تک‌تک لحظه‌هارو رو چند برابر برات دلنشین‌تر کنه. اون همیشه توی اون کیفِ برزنتیِ بزرگِ ارتشی‌ رنگش یه چیزی برای غافلگیر کردنت داره؛ یهو می‌بینی برات یه ماچایِ داغ تدارک دیده، یا وقتی داری از سرما می‌لرزی یهو یه شال می‌ندازه رو شونه‌هات، یا تا ببینه بی‌حالی، سریع یه قرص جوشان می‌ندازه توی آب و می‌ده دستت. توی تمامِ غصه‌ها و دلتنگی‌هات، با اون چشم‌های قهوه‌ای خمار و قشنگش هواتو داره.

من بیست و دو سال طلاییه که الین رو می‌شناسم. و این شعله‌ی پر از شور و شوق توی وجودش همیشه همین‌قدر روشن و گرم بوده.

یک ایمیلی رو از الین پیدا کردم که مربوط میشه به ششم ژانویه‌ی سال دو هزار و شش، زمانی که خارج از کشور درس می‌خوند و توی مرکزِ مناطق کردنشینِ شرق ترکیه زندگی می‌کرد. توی اون ایمیل برای من و جمع کوچکی از دوستان و خانواده‌ش، داستان‌های جالب زیادی از تجربه‌هاش گفته بود: از درک ظرافت‌های فرهنگی اون منطقه و ملاقات با رهبران جدایی‌طلب و مقامات محلی گرفته، تا سر در آوردن از بدنه‌ی پروپاگاندا و تبلیغات سیاسی، و حضور تو موقعیت‌هایی که کلاً خطرناک محسوب می‌شدن. اما در عین حال که داشت برامون می‌گفت چطوری داره همه‌چیز رو با تمام وجود یاد می‌گیره، یهو این وسط یه چیزهایی مثل اینم می‌گفت:

"هیچ خبری از برف توی این شهر نیست؛ لعنتی من خیلی دلم می‌خواد چکمه‌هامو بپوشم!"

یا این مثلاً:

"چی می‌خواین براتون از بازار قدیمی این‌جا بگیرم؟"

"کُرا من برای بابات یک کارد گرفتم و خیلی هیجان دارم که اونو بهش بدم."

"مامان! حواست باشه کلاسای یوگا رو بری، یا حمام آفتاب بگیری یا هرچیزی."

من و الین خیلی خوش‌شانس بودیم که فصل‌های زیادی از زندگی رو کنار هم گذروندیم؛ یک سال توی کالج قبل از اینکه من به مدرسه‌ی دیگه برم، و چند سالِ جسته و گریخته بین نوزده تا بیست و دو سالگی که دوست بودیم و همدیگه رو می‌دیدیم. یه وقفه‌هایی هم بین دوستیمون افتاد که از هم دور بودیم، ولی بیشتر دورانِ شیطنت‌های دهه‌ی بیستمون رو با هم گذروندیم؛ اما زمانی که من و الین به معنای واقعی با هم تو یه مسیر و یه خط فکری افتادیم سال دو هزار و شانزده بود.

و این بخاطر علاقه‌ی الین به مهمونی‌های شبانه و وصل کردنِ آدما به همدیگه بود؛ این‌که به مهمونی دوستِ دوستش هم نه نمی‌گفت و همیشه آدم‌های جدید رو با خودش همراه می‌کرد– که من از همین طریق تک‌تک بهترین دوستام رو پیدا کردم– واقعاً می‌گم. الین اون رشته‎‌ی ثابتی بوده که من رو به آدم‌هایی که صمیمانه دوستشون دارم وصل کرده. الین همین‌طور من رو به شماها معرّفی کرده و من رو این‌جا به این سالن، جایی که همه‌ی شمارو ملاقات کردم آورده. دوست داشته شدن توسط الین یه تجربه‌ی سحرآمیز و باارزشیه که به صورت عمیقی زندگی من‌رو تغییر داده. الین به من یاد داد که پلایا (Playa) فقط یک کلمه‌ی اسپانیایی نیست. وقتی من رو برای اولین بار به "برنینگ مَن" برد، وسایلِ رفاهی و راحتی‌ با خودش آورده بود که اصلاً به فکر من نرسیده بود: مثلاً یه آینه‌ی تمام‌قدِ تاشو، نگین‌های تزئینیِ صورت، گوش‌گیرهای سیلیکونی برای خواب، ریسه‌های نوری برای دوچرخه و سبدِ دوچرخه! و وقتی اونجا توی "برنینگ من" حس می‌کردم که دارم پاک کنترلم رو از دست می‌دم و به سیم آخر می‌زنم، خیلی آروم بهم یادآوری می‌کرد:

"عزیزم، تو الان پنج روزه که مدام "های" (High) هستی، شاید موقعشه که یه کم استراحت کنی."

این زن نابغه‌ست! الین خیلی آدمِ خون‌سرد و آزاده‌ایه اما امان از اون موقعیه که خون‌سردیش رو از دست بده و جدی بشه.

تو یکی از سفرهای "برنینگ من"، به یک کمپی سر زدیم که توش بازی گردونه‌ی شانس بود. نوبت من که شد، من گردونه‌رو چرخوندم و شانسِ من افتاد روی "کتک خوردن". همون‌طور که اون یارو داشت می‌اومد سمت من تا شانسمو کف دستم بذاره، الین یه دفعه داد زد:

"صبر کن ببینم! سارا، تو اصلاً رضایت داری؟"

منم که انگار تازه از گیجی در اومده بودم، گفتم:

"نه، نه، من اصلاً رضایت ندارم!"

الین همیشه چیزهای خیلی مهم رو به من یادآوری می‌کنه.

هر وقت از هر نوع بحرانِ شخصی یا کاری با الین حرف می‌زنم، اون برام یه جدول (Power Point) می‌فرسته! بهم می‌گه:

"این‌طوری راحت‌تره عزیزم، من ذهنم اسلایدی و طبقه‌بندی شده کار می‌کنه". عکسِ پاراگراف‌های هایلایت‌شده‌ی کتاب‌ها و قسمت‌های ضبط‌شده از پادکست‌ها رو برام می‌فرسته؛ اون هم معمولاً توی سه تا پنج دقیقه!

الین همیشه با حرف‌هاش می‌زنه وسط خال. مثلاً می‌گه:

"زندگی یه بازی ورزشِ دسته‌جمعیه و ما هم یه تیم فوق‌العاده داریم. مردم همه‌ی وقتشونو صرف این می‌کنن تا درباره‌ی بدی‌های زندگی بگن، اما به نظر من ما به اندازه‌ی کافی درباره‌ی این که چقدر اتفاقای خوب ممکنه تو زندگیمون بیفته حرف نمی‌زنیم."

یه بار، تو یکی از اون روزایی که نیویورک بارونِ تندی می‌بارید و کلاً حالم گرفته بود، غرق فکر درباره‌ی بیهودگی و پوچی زندگی بودم. ساعت دو شده بود و من هنوز از آپارتمان بیرون نرفته بودم که یهو متوجه یه کارت شدم که از زیرِ در خونه اومده بود تو؛ روش نوشته بود:

"سِلا فاکینگ وی" (به فرانسه یعنی زندگی همینه دیگه، لعنتی!).

در رو که باز کردم، یه شیشه‌ی گل لاله دیدم که با روبان بسته بندی شده بود.

من و الین بحث‌های تند و تیزی درباره‌ی موضوعات مختلف با هم داریم؛ اما جذاب‌ترین تحلیل ذهنی‌ای که دوتایی داشتیم، مربوط به زمانی بود که خیلی سنگین درباره‌ی نگرانی‌ها و دلواپسی‌هامون از دنیای سیاست با هم کل‌کل و بحث کردیم.

روز بعدش بهم زنگ زد که بگه:

"عزیزم، دیروز خیلی زیاده‌روی کردیم، فقط می‌خوام مطمئن بشم تو می‌دونی من چقدر قانون اساسی آمریکا رو ستایش می‌کنم."

وقتی الین کسی رو دوست داره، با تمام وجودش از اون آدم حمایت می‌کنه. و این یه حقیقته! یک شب داشتیم از یه مهمونی می‌اومدیم بیرون، در واقع تولّدِ سلین بود. داشت نم‌نم بارونی می‌اومد و هوا مه‌آلود بود؛ ما بیرون منتظر بودیم ماشینمون برسه. داشتیم زیر نورِ چراغ خیابون حرف می‌زدیم که یهو الین پرید وسط. چترش رو عین سلاح دستش گرفته بود و سر یه یارویی داد می‌زد که:

"چه غلطی کردی؟ بهش دست زدی؟! هان؟!"

حالا من خشکم زده اون مَرده هم کُپ کرده، هاج و واج مونده که چی شده و الین همین‌‌طور یه بند داره داد می‌زنه:

"بهش دست زدی یا نه، عوضی؟"

چتر رو مثل گرز بالا برده بود و منتظر بود کار این مرد رو که قطعاً به من دست نزده بود بسازه. اون بیچاره تنها گناهش این بود که پشتِ سرِ من، توی گوشه‌ای از یه خیابون، توی یه شبِ مه‌آلود وایساده بود. حالا اون مرده داره می‌لرزه و بی وقفه می‌گه:

"نه! من دست نزدم."

منم دارم به الین می‌گم:

"نه، نه اون به من دست نزده."

همون موقع الین سرم داد می‌زنه:

"مطمئنی؟!"

اون مرده هم که از ترس الین همین‌طور که داشت عقب‌عقب می‌رفت از ما دور بشه، نزدیک بود خودشو بندازه جلوی ماشینا!

وقتی الین خیالش راحت شد و حرف‌های منو کامل شنید، در جا تبدیل شد به همون الینِ خوش‌مشرب و قبراقِ همیشگی و سعی کرد با یه گپ و گفتِ کوتاه قضیه رو جمع کنه:

"اوه، ببخشید. احتمالا سایه‌ها باعثِ خطای دیدِ من شده‌ن. سلام! من الین هستم، شما هم دارین به تولّد سِلین می‌رین؟"

اون مرده به کل هنگ کرده بود و نمی‌دونست چطور جواب الین رو بده؛ و به محض این‌که چراغ سفید شد سریع دوید اون طرفِ خیابون. الین هم خیلی خونسرد یه نگاهی به من کرد و گفت:

"واو، یه کم گانگستری شد، نه؟ نیما حتماً کلی به این داستان می‌خنده!"

و پسر! نمیدونی چجوری هم الین نیما رو به خنده می‌ندازه. یکی از چیزهایی که من در مورد نیما خیلی دوست دارم، خنده‌هاشه، این یکی از اولین چیزهایی بود که در ملاقات اولمون ازش تو خاطرم مونده. و اون برق خاصی که موقع خندیدن توی چشماش می‌افته– مخصوصاً وقتی الین از دیوونه‌بازی‌هاش مثل به جنگ رفتن با یه چتر براش می‌گه– خنده‌های نیما واقعا شبیه یه ترانه‌ی عاشقانه‌س.

الین این بزرگترین افتخارِ زندگیِ منه که می‌تونم توی این زندگی در کنارِ دوستای خوبی مثل تو و نیما باشم. و آره، اون کارِت واقعاً سوپر گانگستری بود! من تا ابد، توی هر خیابونِ تاریک یا هر گوشه‌ای از این دنیا که باشی، پشتِ سرت می‌آم. همیشه.

Karim
7:03

وقتی به عشقِ نیما و الین فکر می‌کنم، نمی‌تونم به مسیری که اون‌ها رو به هم رسونده فکر نکنم. نیما، که در ایران بزرگ شده. بعد کانادا. بعد سان‌فرانسیسکو. الین، که در مِین به دنیا اومده و بزرگ شده، بعد هم رفته ماساچوست. و این دو نفر، یه جوری سر از نیویورک درآوردن — تا همدیگه رو پیدا کنن. که من رو به این فکر می‌اندازه: پس ما اینجا توی مکزیک دقیقاً چی کار می‌کنیم؟

این رو گفتم که بگم - می‌خوام از پدر و مادر نیما، الهام و ایرج، و خانواده‌ی الین، بروس، سوزان، و ریچارد، تشکر کنم که باعث شدن همه‌مون اینجا دور هم جمع بشیم. اینکه همه‌مون در یک فضا کنار هم هستیم، اصلاً چیز کوچیکی نیست.

من حدود پونزده ساله که نیما رو می‌شناسم، و راستش، هنوز نتونستم دقیقاً توصیف کنم رابطه‌مون چیه.

وقتی سال ۲۰۱۱ به تورنتو اومدم، یکی از دوستهام من رو به یک مهمونی دعوت کرد که نیما برگزار کرده بود. با اینکه کلی آدم اونجا بودند، نیما بخش زیادی از شب رو صرف این کرد که من رو بشناسه. بهش گفتم درزمینه تبلیغات کار می‌کنم - و اون تنها آدمیه که تا امروز با یک "وای، چه جالب!" کاملاً واقعی جوابم رو داد، که باعث شد اصلاً بهش اعتماد نکنم! ولی از اون طرف، دومین آدمی هم بود که توی تورنتو باهاش آشنا شدم، پس طبیعتاً بهترین دوستم هم شد.

سال‌ها بعد، توی اولین شرکت‌ نوپاش باهاش کار کردم. هم‌خونه شدیم - و اونجا خیلی زود فهمیدم نیما در یک وعده چقدر می‌تونه از بادوم‌های شکلاتی من رو بخوره و کیسه‌ی خالی رو دوباره بذاره توی کابینت. با هم یک شرکت راه انداختیم. با هم یک شرکت رو بستیم. یکی دیگه شروع کردیم. با هم رفتیم سان‌فرانسیسکو. با هم رفتیم نیویورک. راستش، تعداد قراردادهایی که بین من و نیما امضا شده، از قراردادهایی که با همسرم دارم بیشتره!

برای همین واقعاً نمی‌دونم اسم این رابطه رو چی بذارم. بیشتر از دوست. بیشتر از همکار. تنها چیزی که مطمئنم اینه که یه‌جوری، با یک نیروی کیهانی، همیشه توی زندگی همدیگه خواهیم بود. نیما بدترین نسخه‌های من رو دیده، و با این حال، یه جوری همچنان بهترینها رو هم در من می‌بینه.

و من فکر می‌کنم هر کسی که با نیما آشنا بشه، می‌تونه مطمئن باشه که اون بهترینِ اون آدم رو می‌بینه - چه توی یه مهمونی توی شهری که تازه بهش نقل مکان کرده، چه از طریق کار، چه توی Burning Man، یا حتی توی یه مراسم صدا در شمال نیویورک.

و این ما رو می‌رسونه به الین.

الین، یه کم طول کشید تا بتونم احساسی رو که اولین بار که دیدمت داشتم، توصیف کنم. شاید چون تصور کردن نیما بدون تو خیلی سخته. انگار همیشه بودی. یه‌جوری وارد همه‌ی خاطره‌هایی که با نیما دارم شدی. با اینکه واقعاً اونجا نبودی، باز احساس می کنم همیشه بخشی از نیما بودی. وقتی به شما دوتا نگاه می‌کنم، می‌تونم نسخه‌ی چهارده‌سالگی‌تون رو ببینم که همدیگه رو کشف می‌کنید. می‌تونم ببینمتون که الان، توی یه عصر یکشنبه، کنار هم نشستید و خوش و بش می‌کنید. می‌تونم شما رو توی هفتاد سالگی ببینم که هنوز مهمونی‌های شام با تم‌های عجیب برگزار می‌کنید. وقتی بهتون نگاه می‌کنم، گذشته، حال و آینده‌تون رو با هم می‌بینم.

گفتم که تعریف کردن رابطه‌م با نیما سخته. و در حالی که از نظر فنی، رابطه‌ی شما راحت تعریف می‌شه - شریک، نامزد، و از فردا زن و شوهر - ولی این واقعاً حق مطلب رو ادا نمی‌کنه. وقتی تازه با هم آشنا شده بودین، نیما خیلی از حرفهای اولیه‌تون رو به من می گفت. شاید حتی زیادی می گفت. فهمیدم که نمی‌شه خیلی به نیما برای نگه داشتن راز اعتماد کرد - احتمالاً کلی هم قوانین HIPAA رو با من نقض کرده. ولی چیزی که توی اون گفت‌وگوها دیدم، یه نیت عمیق و جدی بود. یه تعهد واقعی به حقیقت. به دوست داشتن همدیگه - و منظورم از دوست داشتن، به‌عنوان فعله. یه کارِ فعال. نه فقط یه احساس.

یه شعر از مولانا پیدا کردم که قسمتی از چیزی که در شماها دیدم رو توصیف می‌کنه:

از کُفر و ز اسلام برون صحرایی‌ست
ما را به میانِ آن فضا سودایی‌ست
عارف چو بدان رسید، سر را بنهد
نه کُفر و نه اسلام و نه آنجا جایی‌ست

نیما و الین، شما همدیگه رو توی همون دشت پیدا کردید. جایی که هیچ قضاوتی وجود نداره. همه‌ی چارچوب‌هایی که ما برای تعریف همدیگه استفاده می‌کنیم رو کنار گذاشتید، همون‌هایی که معمولاً آدم‌ها رو در فاصله‌ی امنشون نگه می‌دارند. همه‌ی اون‌ها رو کنار گذاشتید. و توی اون باز بودن، زیر نور کامل، همدیگه رو پیدا و انتخاب کردید.

یه خط قشنگ هم از یه شاعر اهل مِین، Henry Wadsworth Longfellow، پیدا کردم که استمرار عشق رو توصیف می کنه:

"آه، روزِ مغرور، چه نرم و آرام آتش را در جامِ آبیِ آسمانش می‌ریزد."

راستش، هیچ ایده‌ای ندارم یعنی چی. پس به جاش، یه شاعر دیگه از مِین، Edna St. Vincent Millay، رو پیدا کردم که فکر می کنم واژه هاش این رو بهتر بیان می کنه:

عشق همه‌چیز نیست: نه غذاست، نه نوشیدنی،
نه خواب است، نه سقفی در برابر باران.
شاید این است که در ساعتی سخت،
مجبور شوم عشق تو را با آرامش عوض کنم،
یا خاطره‌ی این شب را با نان معامله کنم.
شاید واقعاً این است. اما فکر نمی‌کنم چنین کاری بکنم.

نیما، الین - چیزی که من در شما می‌بینم اینه که عشق چیزی نیست که برای آدم اتفاق بیفته. چیزیه که انجامش می‌دی. انتخابیه که بارها و بارها تکرارش می‌کنی.

ممنون که ما رو به دشت‌تون دعوت کردید - امشب، فردا، و برای تمام روزهایی که همدیگه رو انتخاب می‌کنید.

Alex
7:17

Friday

Elham (Nima's Mom)

با سلام به همگی
می‌خواهم از همه‌ی کسانی که از راه‌های دور به اینجا آمده‌اند تشکر کنم،
این برای ما خیلی ارزش دارد.

امشب واقعاً خوشحالم که می‌بینم همه در کنار ما این مراسم زیبا را جشن می‌گیرند.
پسرم در حال ازدواج است و خانواده‌ی ما بزرگ‌تر می‌شود.
همچنین میخوام بگم که جای خیلی ها امشب خالیه.

نیماجان،

انگار همین دیروز بود که به دنیا آمدی و ما تو را بزرگ مردکوچک صدا می‌کردیم.

حالا مسیر طولانی‌ای را طی کردی؛ از ایران به کانادا و حالا به آمریکا،
و همه‌ی این‌ها تو را به کسی که امروز هستی تبدیل کرده است.
در این مسیر فراز و نشیب‌های زیادی داشتی و تجربه‌های زیادی به دست آوردی
که از تو مردی قوی ساخته که مرا شگفت‌زده می‌کند.
به‌خصوص اینکه همیشه آرام، شاد و خندان هستی و می‌توانی بر سختی‌ها غلبه کنی

نیما جان.

تو عاشق کامپیوتر و برنامه‌نویسی هستی،
اشتیاق زیادی برای یادگیری مداوم چیزهای جدید داری،
و علاقه‌مند به هنر و موسیقی هستی،
و ویژگی‌های خوب زیادی داری؛
همیشه به دیگران اهمیت می‌دهی،
و داشتن این همه دوست که امروز برای عروسی‌ات اینجا هستند، گواه این موضوع است.

هرچند بیشتر در مراسم‌های نامزدی‌ات متوجه شدم که جامعه‌ی دوستان فوق‌العاده‌ای اطرافت داری
و واقعاً از این بابت خوشحالم.

باید بگویم که من خیلی به تو افتخار می‌کنم و چیزهای زیادی از تو یاد گرفته‌ام.

سپس با الین آشنا شدی،
این دختر دوست‌داشتنی، زیبا، پرانرژی و مهربان با قلبی بزرگ.
به‌محض اینکه او را دیدم، احساس کردم سال‌هاست که می‌شناسمش
و فهمیدم که کار من تمام شده است!

می‌دانم که شما دو نفر تا آخر عمر در کنار هم خوشحال خواهید بود.
شما برای هم عالی هستید.

وقتی به دنیا آمدی، هرگز تصور نمی‌کردم که روزی عاشق یک دختر آمریکایی شوی
(چه مسیر طولانی‌ای طی کردی!)
و حالا با وجود همه‌ی اتفاقاتی که در دنیا می‌افتد،
این نشان می‌دهد که عشق آدم‌ها را به هم نزدیک می‌کند.

در پایان، بسیار خوشحال و مفتخرم که الین را به‌عنوان دختری که هرگز نداشتیم، به خانواده‌مان خوش‌آمد می‌گویم.

پس لطفاً با من همراه شوید و لیوان‌ها را بالا ببرید 🍷

Iraj (Nima's Dad)

زندگی نیست بجز نم نم باران
زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق ، بجز حرف محبت به کس

صمیمانه به همه مهمانهای عزیز که به جشن عروسی الین و نیما تشریف آوردید سپاسگزارم، و امیدوارم که ساعت‌های خوشی را در کنار هم ساز کنیم.

آگوست سال پیش افتخار آشنایی من با خانواده دوست داشتنی الین بود، روشن بینی و سادگی همراه با ارامش محیط را هنوز بیاد دارم ، دریافتم که الین در دامان مادری هنرمند و پدری فرهیخته پرورش یافته و در این حال مفتخرم شدم با توجه به فاصله بیش از پانزده هزار کیلومتر بین تهران و مین افکار و باورهای ما چقدر مانند همدیگر است و این باعث شادمانی من و اعتبار خوشبختی این پیوند خجسته شد.

واما الین بدانید که همه خویشان و دوستان حاضر آگاهند که من چقدر دوست داشتم که دختر داشته باشم ، بیاد دارم که اقای جدی( خیلی هم جدی ) میگفتن که غصه نخوری حتما در آینده دو تا دختر خوشگل و خوش فکر خواهی داشت،

امروز این آرزو محقق شد و من دارای یک دختر باهوش صمیمی و زیبا شدم بنام الین و البته منتظر دومی هستم،

نیما جان پسر شایسته من میدونی که خیلی باعث افتخاری، انتخاب شایسته همسر و شریک زندکیت را شاد باش میگم

، یادم است چهار سال پیش وقتی الین را به من معرفی کردی برقی در چشمانت بود که گویای عشقی عمیق را تداعی می‌کرد و من همانجا با الهام دریافتیم که شما مصصمم هستی تا به آخر. ولی بزرگوارنه به ما اجازه دادی که ما هم بیشتر با الین آشنا شویم ،

الین جان و تیما عزیز پیوندتان مبارک، شادی

Suzanne (Elien's Mom)
3:22

بی نهایت خوشحالم که الین عزیزم، اولین فرزندم، دختر سحرآمیزم- همون‌طور که ماو جکی (Maw Jacquie) صدایش می‌کرد- داره با نیما ازدواج می کنه. پیش از هر چیز، از صمیم قلب برای هر دوی اون‌ها تمامِ خوشبختیِ دنیا رو آرزو می‌کنم. الین خیلی دوستت دارم، و نیما، من بالاخره پسر دار شدم. وقتی به این جمع نگاه می‌کنم، آدم‌هایی رو می‌بینم که از کشورهای مختلف اومدن؛ خانواده‌هایی که با هم پیوند می‌خورن، دوستای قدیمی که دوباره دور هم جمع شدن و همین‌طور دوستی‌های جدیدی که قراره شکل بگیره؛ خلاصه بگم، انگار همه ی دنیا برای این پیوند دورِ هم جمع شده‌ن. من به هردوی شما افتخار می کنم. می دونستم که الین حتما زندگی فوق العاده ای برای خودش خواهد ساخت، چون از او جز این هم انتظار نمی‌ره. اون به هر کاری که دست می‌زنه، با خودش شور و نشاط و شادی می‌بره.

مخصوصاً در این دوره و زمونه که دنیا پر از کینه و جنگ و دشمنی بین کشورها و فرهنگ‌های مختلف شده، این ازدواج، اتفاق بسیار خاصیه. و شما هر دو می‌دونین که این چالش های بینافرهنگی هیچ وقت نباید مانع عشق و پیوند شما دو تا بشه.

شما دو تا با انتخابِ همدیگه به عنوان شریکِ زندگی، در واقع دارین یک بخش کوچکی از صلح رو به این دنیا هدیه می‌دین. هردو خوبی‌ها و جنبه‌های مثبت رو توی آدما می‌بینین و با آوردن این نگاه تو زندگی مشترکتون و تو جمع کسانی که امروز حامی این ازدواج هستن- یعنی همه‌ی ما که اینجاییم و خیلی‌های دیگه که جاشون امروز بین ما خالیه- دارین بذر عشق و همدلی رو بین کسانی که حالا دیگه یک خانواده شدن، و همین‌طور بین خودتون می‌کارین. همه‌ی ما داریم از برکت این پیوند بهره‌مند می‌شیم. و این یعنی کنار هم قرار گرفتن آدم‌های مختلف از جاهای مختلف و گره خوردن پیوندهایی که در این فضای مشترک از ما یک خانواده‌ی واحد می‌سازه. من باور دارم که این پیوند موجی از صلح و عشق رو به راه می‌اندازه که وسعتش کُلِ دنیارو در بر می‌گیره. با ازدواج الین و نیما، ما همگی بخشی از این اتفاق فوق‌العاده شدیم و من بخاطر این اتفاق بسیار ممنونم.

با تمام وجودم خوشحالم که الین نیمه‌ی گمشده‌‌ش رو پیدا کرده و با کمال افتخار ورود نیما، خانواده‌ و دوستانش رو به جمع خانواده و دوستانم خوش‌آمد می‌گم. با تمام قلبم بهترین آرزوها و عشق بی‌نهایت رو تقدیم هر دوی شما می‌کنم.

مام. مامی

Bruce (Elien's Dad)
3:04

خیلی خوشحالم که همه‌ی شما رو در این جشنِ ازدواجِ دخترم، الین، با دامادِ آینده‌م نیما، در شهر زیبای سن‌میگل‌ده‌ آلِنده (San Miguel de Allende) می‌بینم. برای اون‌هایی که هنوز باهاشون آشنا نشدم، من بروس، پدرِ الین هستم. برای من افتخار بزرگیه که برای جشنِ تصمیمِ نیما و الین برای ازدواج و گذروندنِ باقیِ عمرشون در کنار هم، براتون صحبت کنم. ما امشب این‌جا جمع شدیم چون عاشقِ این دو نفر هستیم و مسحورِ وجود دوتاشون شدیم؛ آدم‌هایی که با قدرتِ عشق، شادی و آغوشِ بازشون برای زندگی، همه‌ی ما رو به مدارِ خودشون دعوت کردن.

من واقعاً از تنوع زیبای جمعِ دوستان و اطرافینِ الین و نیما به وجد اومدم. ما امشب این‌جا جمع شدیم تا شاهدِ پیوندِ دو فرهنگ با خواستگاه‌های کاملاً متفاوت باشیم؛ یکی که ریشه‌اش در طبیعتِ روستایی مِین جون گرفته، و دیگری که در کلان شهرِ تهران پرورش یافته.

بخاطر اشتیاق تموم نشدنی الین و نیما برای دوستی با کسانی که سرِ راهشون قرار می‌گیره، حالا شاخه‌های دوستی این دو در تمامِ دنیا تکثیر شده، تا جایی که همه‌ی مارو امشب این‌جا دورِ هم جمع کرده. درست همین‌جا، همین لحظه، خانواده‌های "گَردیده" و "بِک" و همه‌ی شما دارید به عشق، به امید و شادی "بله" می‌گید. من از همه‌ی شما دعوت می‌کنم تا به صدای قلبتون گوش بدید تا جشنی که در پیش داریم، بازتابی از همین عشق و باور باشه.

امشب، ایستادن در این جمع، قلبم رو لبریز از سپاس و قدردانی کرده. قبل از هرچیز، ممنونم از دخترِ زیبا و درخشانم، الین؛ و همین‌طور از نیما، همسرِ آینده‌ش؛ کسی که جذبه و گیراییِ وجودش رو میشه در تمامِ رفتار و حرکاتش حس کرد. همین‌طور از خانواده‌ی "گردیده" بی‌نهایت ممنونم که الین رو این‌قدر گرم و پر مهر در جمع خودشون پذیرفتن. و ممنونم از همه‌ی شما که این راهِ دور رو تا مکزیک اومدین تا شاهدِ این پیوند باشین و در جشن و مراسمِ روزهای آینده در کنار ما مشارکت کنین.

من یک معلمِ مخفی فارسی هم داشتم:

"زندگی، در صدفِ خویش گُهر ساختن است. پیوندتان مبارک."

بیایید همگی گیلاس‌هامون رو بالا ببریم و به افتخار الین و نیما بنویشم.

Sara
11:24

وقتی چشم‌هام رو می‌بندم و الین رو تصور می‌کنم، امکان نداره اون توصیفی که دوستمون الکساندرا یه بار درباره‌ش گفته بود رو فراموش کنم. اون می‌گفت الین دقیقاً مثل شخصیت اولِ رمان‌های فانتزی عاشقانه‌ست. الین از اون مدل زن‌های جذاب و خیره‌کننده‌ایه که وقتی با اون لباس‌های خاصش، که شاید پوشیدنش جرأت بخواد و هر کسی از پسش بر نیاد، از کنارت رد می‌شه، ناخودآگاه مجبورت می‌کنه دوباره نگاهش کنی. و در عین حال، الین همون زنیه که در اوجِ شلوغیِ ‌مهمونی، دوست داره بره سراغِ اون کسی که تنها یه گوشه نشسته و دوست داره داستانِ اون آدمو بشنوه. الین از اون آدم‌هاییه که وقتی باهات هم صحبت می‌شه، تمامِ هوش و حواسشو فقط و فقط به تو می‌ده.

الین همون زنیه که وقتی پای بی‌عدالتی میاد وسط، سریع برافروخته می‌شه و بلافاصله یه نقشه‌ی جنگیِ بی عیب و نقص می‌کشه. اون زنیه که تو یه چشم‌ به‌هم‌زدن، هم آماده‌ست که با ظالم‌ترینِ آدما بجنگه، و هم هم‌زمان می‌تونه یه شامِ مفصل برای پونزده نفر تدارک ببینه و انقدر تو چیدمان و نور اتاق سلیقه به خرج بده تا همه‌چیز بی‌نقص و رویایی بشه. اون یه قدرتِ جادویی داره که می‌تونه هر مکان یا تک‌تک لحظه‌هارو رو چند برابر برات دلنشین‌تر کنه. اون همیشه توی اون کیفِ برزنتیِ بزرگِ ارتشی‌ رنگش یه چیزی برای غافلگیر کردنت داره؛ یهو می‌بینی برات یه ماچایِ داغ تدارک دیده، یا وقتی داری از سرما می‌لرزی یهو یه شال می‌ندازه رو شونه‌هات، یا تا ببینه بی‌حالی، سریع یه قرص جوشان می‌ندازه توی آب و می‌ده دستت. توی تمامِ غصه‌ها و دلتنگی‌هات، با اون چشم‌های قهوه‌ای خمار و قشنگش هواتو داره.

من بیست و دو سال طلاییه که الین رو می‌شناسم. و این شعله‌ی پر از شور و شوق توی وجودش همیشه همین‌قدر روشن و گرم بوده.

یک ایمیلی رو از الین پیدا کردم که مربوط میشه به ششم ژانویه‌ی سال دو هزار و شش، زمانی که خارج از کشور درس می‌خوند و توی مرکزِ مناطق کردنشینِ شرق ترکیه زندگی می‌کرد. توی اون ایمیل برای من و جمع کوچکی از دوستان و خانواده‌ش، داستان‌های جالب زیادی از تجربه‌هاش گفته بود: از درک ظرافت‌های فرهنگی اون منطقه و ملاقات با رهبران جدایی‌طلب و مقامات محلی گرفته، تا سر در آوردن از بدنه‌ی پروپاگاندا و تبلیغات سیاسی، و حضور تو موقعیت‌هایی که کلاً خطرناک محسوب می‌شدن. اما در عین حال که داشت برامون می‌گفت چطوری داره همه‌چیز رو با تمام وجود یاد می‌گیره، یهو این وسط یه چیزهایی مثل اینم می‌گفت:

"هیچ خبری از برف توی این شهر نیست؛ لعنتی من خیلی دلم می‌خواد چکمه‌هامو بپوشم!"

یا این مثلاً:

"چی می‌خواین براتون از بازار قدیمی این‌جا بگیرم؟"

"کُرا من برای بابات یک کارد گرفتم و خیلی هیجان دارم که اونو بهش بدم."

"مامان! حواست باشه کلاسای یوگا رو بری، یا حمام آفتاب بگیری یا هرچیزی."

من و الین خیلی خوش‌شانس بودیم که فصل‌های زیادی از زندگی رو کنار هم گذروندیم؛ یک سال توی کالج قبل از اینکه من به مدرسه‌ی دیگه برم، و چند سالِ جسته و گریخته بین نوزده تا بیست و دو سالگی که دوست بودیم و همدیگه رو می‌دیدیم. یه وقفه‌هایی هم بین دوستیمون افتاد که از هم دور بودیم، ولی بیشتر دورانِ شیطنت‌های دهه‌ی بیستمون رو با هم گذروندیم؛ اما زمانی که من و الین به معنای واقعی با هم تو یه مسیر و یه خط فکری افتادیم سال دو هزار و شانزده بود.

و این بخاطر علاقه‌ی الین به مهمونی‌های شبانه و وصل کردنِ آدما به همدیگه بود؛ این‌که به مهمونی دوستِ دوستش هم نه نمی‌گفت و همیشه آدم‌های جدید رو با خودش همراه می‌کرد– که من از همین طریق تک‌تک بهترین دوستام رو پیدا کردم– واقعاً می‌گم. الین اون رشته‎‌ی ثابتی بوده که من رو به آدم‌هایی که صمیمانه دوستشون دارم وصل کرده. الین همین‌طور من رو به شماها معرّفی کرده و من رو این‌جا به این سالن، جایی که همه‌ی شمارو ملاقات کردم آورده. دوست داشته شدن توسط الین یه تجربه‌ی سحرآمیز و باارزشیه که به صورت عمیقی زندگی من‌رو تغییر داده. الین به من یاد داد که پلایا (Playa) فقط یک کلمه‌ی اسپانیایی نیست. وقتی من رو برای اولین بار به "برنینگ مَن" برد، وسایلِ رفاهی و راحتی‌ با خودش آورده بود که اصلاً به فکر من نرسیده بود: مثلاً یه آینه‌ی تمام‌قدِ تاشو، نگین‌های تزئینیِ صورت، گوش‌گیرهای سیلیکونی برای خواب، ریسه‌های نوری برای دوچرخه و سبدِ دوچرخه! و وقتی اونجا توی "برنینگ من" حس می‌کردم که دارم پاک کنترلم رو از دست می‌دم و به سیم آخر می‌زنم، خیلی آروم بهم یادآوری می‌کرد:

"عزیزم، تو الان پنج روزه که مدام "های" (High) هستی، شاید موقعشه که یه کم استراحت کنی."

این زن نابغه‌ست! الین خیلی آدمِ خون‌سرد و آزاده‌ایه اما امان از اون موقعیه که خون‌سردیش رو از دست بده و جدی بشه.

تو یکی از سفرهای "برنینگ من"، به یک کمپی سر زدیم که توش بازی گردونه‌ی شانس بود. نوبت من که شد، من گردونه‌رو چرخوندم و شانسِ من افتاد روی "کتک خوردن". همون‌طور که اون یارو داشت می‌اومد سمت من تا شانسمو کف دستم بذاره، الین یه دفعه داد زد:

"صبر کن ببینم! سارا، تو اصلاً رضایت داری؟"

منم که انگار تازه از گیجی در اومده بودم، گفتم:

"نه، نه، من اصلاً رضایت ندارم!"

الین همیشه چیزهای خیلی مهم رو به من یادآوری می‌کنه.

هر وقت از هر نوع بحرانِ شخصی یا کاری با الین حرف می‌زنم، اون برام یه جدول (Power Point) می‌فرسته! بهم می‌گه:

"این‌طوری راحت‌تره عزیزم، من ذهنم اسلایدی و طبقه‌بندی شده کار می‌کنه". عکسِ پاراگراف‌های هایلایت‌شده‌ی کتاب‌ها و قسمت‌های ضبط‌شده از پادکست‌ها رو برام می‌فرسته؛ اون هم معمولاً توی سه تا پنج دقیقه!

الین همیشه با حرف‌هاش می‌زنه وسط خال. مثلاً می‌گه:

"زندگی یه بازی ورزشِ دسته‌جمعیه و ما هم یه تیم فوق‌العاده داریم. مردم همه‌ی وقتشونو صرف این می‌کنن تا درباره‌ی بدی‌های زندگی بگن، اما به نظر من ما به اندازه‌ی کافی درباره‌ی این که چقدر اتفاقای خوب ممکنه تو زندگیمون بیفته حرف نمی‌زنیم."

یه بار، تو یکی از اون روزایی که نیویورک بارونِ تندی می‌بارید و کلاً حالم گرفته بود، غرق فکر درباره‌ی بیهودگی و پوچی زندگی بودم. ساعت دو شده بود و من هنوز از آپارتمان بیرون نرفته بودم که یهو متوجه یه کارت شدم که از زیرِ در خونه اومده بود تو؛ روش نوشته بود:

"سِلا فاکینگ وی" (به فرانسه یعنی زندگی همینه دیگه، لعنتی!).

در رو که باز کردم، یه شیشه‌ی گل لاله دیدم که با روبان بسته بندی شده بود.

من و الین بحث‌های تند و تیزی درباره‌ی موضوعات مختلف با هم داریم؛ اما جذاب‌ترین تحلیل ذهنی‌ای که دوتایی داشتیم، مربوط به زمانی بود که خیلی سنگین درباره‌ی نگرانی‌ها و دلواپسی‌هامون از دنیای سیاست با هم کل‌کل و بحث کردیم.

روز بعدش بهم زنگ زد که بگه:

"عزیزم، دیروز خیلی زیاده‌روی کردیم، فقط می‌خوام مطمئن بشم تو می‌دونی من چقدر قانون اساسی آمریکا رو ستایش می‌کنم."

وقتی الین کسی رو دوست داره، با تمام وجودش از اون آدم حمایت می‌کنه. و این یه حقیقته! یک شب داشتیم از یه مهمونی می‌اومدیم بیرون، در واقع تولّدِ سلین بود. داشت نم‌نم بارونی می‌اومد و هوا مه‌آلود بود؛ ما بیرون منتظر بودیم ماشینمون برسه. داشتیم زیر نورِ چراغ خیابون حرف می‌زدیم که یهو الین پرید وسط. چترش رو عین سلاح دستش گرفته بود و سر یه یارویی داد می‌زد که:

"چه غلطی کردی؟ بهش دست زدی؟! هان؟!"

حالا من خشکم زده اون مَرده هم کُپ کرده، هاج و واج مونده که چی شده و الین همین‌‌طور یه بند داره داد می‌زنه:

"بهش دست زدی یا نه، عوضی؟"

چتر رو مثل گرز بالا برده بود و منتظر بود کار این مرد رو که قطعاً به من دست نزده بود بسازه. اون بیچاره تنها گناهش این بود که پشتِ سرِ من، توی گوشه‌ای از یه خیابون، توی یه شبِ مه‌آلود وایساده بود. حالا اون مرده داره می‌لرزه و بی وقفه می‌گه:

"نه! من دست نزدم."

منم دارم به الین می‌گم:

"نه، نه اون به من دست نزده."

همون موقع الین سرم داد می‌زنه:

"مطمئنی؟!"

اون مرده هم که از ترس الین همین‌طور که داشت عقب‌عقب می‌رفت از ما دور بشه، نزدیک بود خودشو بندازه جلوی ماشینا!

وقتی الین خیالش راحت شد و حرف‌های منو کامل شنید، در جا تبدیل شد به همون الینِ خوش‌مشرب و قبراقِ همیشگی و سعی کرد با یه گپ و گفتِ کوتاه قضیه رو جمع کنه:

"اوه، ببخشید. احتمالا سایه‌ها باعثِ خطای دیدِ من شده‌ن. سلام! من الین هستم، شما هم دارین به تولّد سِلین می‌رین؟"

اون مرده به کل هنگ کرده بود و نمی‌دونست چطور جواب الین رو بده؛ و به محض این‌که چراغ سفید شد سریع دوید اون طرفِ خیابون. الین هم خیلی خونسرد یه نگاهی به من کرد و گفت:

"واو، یه کم گانگستری شد، نه؟ نیما حتماً کلی به این داستان می‌خنده!"

و پسر! نمیدونی چجوری هم الین نیما رو به خنده می‌ندازه. یکی از چیزهایی که من در مورد نیما خیلی دوست دارم، خنده‌هاشه، این یکی از اولین چیزهایی بود که در ملاقات اولمون ازش تو خاطرم مونده. و اون برق خاصی که موقع خندیدن توی چشماش می‌افته– مخصوصاً وقتی الین از دیوونه‌بازی‌هاش مثل به جنگ رفتن با یه چتر براش می‌گه– خنده‌های نیما واقعا شبیه یه ترانه‌ی عاشقانه‌س.

الین این بزرگترین افتخارِ زندگیِ منه که می‌تونم توی این زندگی در کنارِ دوستای خوبی مثل تو و نیما باشم. و آره، اون کارِت واقعاً سوپر گانگستری بود! من تا ابد، توی هر خیابونِ تاریک یا هر گوشه‌ای از این دنیا که باشی، پشتِ سرت می‌آم. همیشه.

Karim
7:03

وقتی به عشقِ نیما و الین فکر می‌کنم، نمی‌تونم به مسیری که اون‌ها رو به هم رسونده فکر نکنم. نیما، که در ایران بزرگ شده. بعد کانادا. بعد سان‌فرانسیسکو. الین، که در مِین به دنیا اومده و بزرگ شده، بعد هم رفته ماساچوست. و این دو نفر، یه جوری سر از نیویورک درآوردن — تا همدیگه رو پیدا کنن. که من رو به این فکر می‌اندازه: پس ما اینجا توی مکزیک دقیقاً چی کار می‌کنیم؟

این رو گفتم که بگم - می‌خوام از پدر و مادر نیما، الهام و ایرج، و خانواده‌ی الین، بروس، سوزان، و ریچارد، تشکر کنم که باعث شدن همه‌مون اینجا دور هم جمع بشیم. اینکه همه‌مون در یک فضا کنار هم هستیم، اصلاً چیز کوچیکی نیست.

من حدود پونزده ساله که نیما رو می‌شناسم، و راستش، هنوز نتونستم دقیقاً توصیف کنم رابطه‌مون چیه.

وقتی سال ۲۰۱۱ به تورنتو اومدم، یکی از دوستهام من رو به یک مهمونی دعوت کرد که نیما برگزار کرده بود. با اینکه کلی آدم اونجا بودند، نیما بخش زیادی از شب رو صرف این کرد که من رو بشناسه. بهش گفتم درزمینه تبلیغات کار می‌کنم - و اون تنها آدمیه که تا امروز با یک "وای، چه جالب!" کاملاً واقعی جوابم رو داد، که باعث شد اصلاً بهش اعتماد نکنم! ولی از اون طرف، دومین آدمی هم بود که توی تورنتو باهاش آشنا شدم، پس طبیعتاً بهترین دوستم هم شد.

سال‌ها بعد، توی اولین شرکت‌ نوپاش باهاش کار کردم. هم‌خونه شدیم - و اونجا خیلی زود فهمیدم نیما در یک وعده چقدر می‌تونه از بادوم‌های شکلاتی من رو بخوره و کیسه‌ی خالی رو دوباره بذاره توی کابینت. با هم یک شرکت راه انداختیم. با هم یک شرکت رو بستیم. یکی دیگه شروع کردیم. با هم رفتیم سان‌فرانسیسکو. با هم رفتیم نیویورک. راستش، تعداد قراردادهایی که بین من و نیما امضا شده، از قراردادهایی که با همسرم دارم بیشتره!

برای همین واقعاً نمی‌دونم اسم این رابطه رو چی بذارم. بیشتر از دوست. بیشتر از همکار. تنها چیزی که مطمئنم اینه که یه‌جوری، با یک نیروی کیهانی، همیشه توی زندگی همدیگه خواهیم بود. نیما بدترین نسخه‌های من رو دیده، و با این حال، یه جوری همچنان بهترینها رو هم در من می‌بینه.

و من فکر می‌کنم هر کسی که با نیما آشنا بشه، می‌تونه مطمئن باشه که اون بهترینِ اون آدم رو می‌بینه - چه توی یه مهمونی توی شهری که تازه بهش نقل مکان کرده، چه از طریق کار، چه توی Burning Man، یا حتی توی یه مراسم صدا در شمال نیویورک.

و این ما رو می‌رسونه به الین.

الین، یه کم طول کشید تا بتونم احساسی رو که اولین بار که دیدمت داشتم، توصیف کنم. شاید چون تصور کردن نیما بدون تو خیلی سخته. انگار همیشه بودی. یه‌جوری وارد همه‌ی خاطره‌هایی که با نیما دارم شدی. با اینکه واقعاً اونجا نبودی، باز احساس می کنم همیشه بخشی از نیما بودی. وقتی به شما دوتا نگاه می‌کنم، می‌تونم نسخه‌ی چهارده‌سالگی‌تون رو ببینم که همدیگه رو کشف می‌کنید. می‌تونم ببینمتون که الان، توی یه عصر یکشنبه، کنار هم نشستید و خوش و بش می‌کنید. می‌تونم شما رو توی هفتاد سالگی ببینم که هنوز مهمونی‌های شام با تم‌های عجیب برگزار می‌کنید. وقتی بهتون نگاه می‌کنم، گذشته، حال و آینده‌تون رو با هم می‌بینم.

گفتم که تعریف کردن رابطه‌م با نیما سخته. و در حالی که از نظر فنی، رابطه‌ی شما راحت تعریف می‌شه - شریک، نامزد، و از فردا زن و شوهر - ولی این واقعاً حق مطلب رو ادا نمی‌کنه. وقتی تازه با هم آشنا شده بودین، نیما خیلی از حرفهای اولیه‌تون رو به من می گفت. شاید حتی زیادی می گفت. فهمیدم که نمی‌شه خیلی به نیما برای نگه داشتن راز اعتماد کرد - احتمالاً کلی هم قوانین HIPAA رو با من نقض کرده. ولی چیزی که توی اون گفت‌وگوها دیدم، یه نیت عمیق و جدی بود. یه تعهد واقعی به حقیقت. به دوست داشتن همدیگه - و منظورم از دوست داشتن، به‌عنوان فعله. یه کارِ فعال. نه فقط یه احساس.

یه شعر از مولانا پیدا کردم که قسمتی از چیزی که در شماها دیدم رو توصیف می‌کنه:

از کُفر و ز اسلام برون صحرایی‌ست
ما را به میانِ آن فضا سودایی‌ست
عارف چو بدان رسید، سر را بنهد
نه کُفر و نه اسلام و نه آنجا جایی‌ست

نیما و الین، شما همدیگه رو توی همون دشت پیدا کردید. جایی که هیچ قضاوتی وجود نداره. همه‌ی چارچوب‌هایی که ما برای تعریف همدیگه استفاده می‌کنیم رو کنار گذاشتید، همون‌هایی که معمولاً آدم‌ها رو در فاصله‌ی امنشون نگه می‌دارند. همه‌ی اون‌ها رو کنار گذاشتید. و توی اون باز بودن، زیر نور کامل، همدیگه رو پیدا و انتخاب کردید.

یه خط قشنگ هم از یه شاعر اهل مِین، Henry Wadsworth Longfellow، پیدا کردم که استمرار عشق رو توصیف می کنه:

"آه، روزِ مغرور، چه نرم و آرام آتش را در جامِ آبیِ آسمانش می‌ریزد."

راستش، هیچ ایده‌ای ندارم یعنی چی. پس به جاش، یه شاعر دیگه از مِین، Edna St. Vincent Millay، رو پیدا کردم که فکر می کنم واژه هاش این رو بهتر بیان می کنه:

عشق همه‌چیز نیست: نه غذاست، نه نوشیدنی،
نه خواب است، نه سقفی در برابر باران.
شاید این است که در ساعتی سخت،
مجبور شوم عشق تو را با آرامش عوض کنم،
یا خاطره‌ی این شب را با نان معامله کنم.
شاید واقعاً این است. اما فکر نمی‌کنم چنین کاری بکنم.

نیما، الین - چیزی که من در شما می‌بینم اینه که عشق چیزی نیست که برای آدم اتفاق بیفته. چیزیه که انجامش می‌دی. انتخابیه که بارها و بارها تکرارش می‌کنی.

ممنون که ما رو به دشت‌تون دعوت کردید - امشب، فردا، و برای تمام روزهایی که همدیگه رو انتخاب می‌کنید.

Brad
8:55

من برَد هستم، و ۱۶ ساله که نیما رو می‌شناسم—از سال ۲۰۱۰، در تورنتو، یا به قول خانواده‌ی ایرانیش: تهرانتو. و جالبه که در تمام این سال‌ها، همیشه توی یک شهر زندگی کردیم.

نیما یکی از ۵ تا دوستهای صمیمی منه و من یکی از ۵۰۰ تا دوستهای صمیمی نیمام.

ما در دانشگاه تورنتو با هم آشنا شدیم. سال ۲۰۱۲ من رفتم سان‌فرانسیسکو— و حدود شش ماه بعد، نیما هم اومد.

سال ۲۰۱۶ من رفتم نیویورک، و باز هم شش ماه بعد، نیما پیداش شد.

من نوامبر ازدواج کردم… و حالا دقیقاً شش ماه بعد، ماه مِی، در عروسی نیما هستیم.

الین، نگران نباش. قبل از اینکه بچه‌ اولم به دنیا بیاد، حتماً سه ماه زودتر بهت خبر می‌دم… که برنامه‌مون به‌هم نخوره.

در این ۱۶ سال، من از نزدیک شاهد یکی از جالب‌ترین مسیرهای تغییر و رشد بودم.

همون‌طور که خیلی‌هاتون می‌دونید، نیما یک بازاریاب در سطح جهانیه. پس نیما فقط تغییر نمی‌کنه… نیما تغییر برند می‌ده. پس امشب می‌خوام داستان نیما رو براتون تعریف کنم.

برگردیم به سال ۲۰۱۰—دوره‌ای که من اسمش رو می‌ذارم: نیمای‌ ساده (Basic Nima).

اون موقع نیما دانشجوی دانشگاه تورنتو بود، و من یک گروه دانشجویی به اسم Nspire داشتم و هر سال یک کنفرانس تکنولوژی برگزار می‌کردیم. نیما اومد و مسئول وب‌سایت کنفرانس شد— نه دقیقاً اون انرژیِ شخصیت اصلی داستان که امروز ممکنه باهاش آشنا باشید.

اون موقع‌ها نیما خودش رو نیما Halfmoon (نیمه ماه) معرفی می‌کرد.

نیما Halfmoon… همون چیزی بود که بهش می‌گیم clubber (اهل کلاب رفتن). همه رو تشویق می‌کرد شات بزنن و بطری سفارش بدن. اعتماد به نفسش؟ راحت یازده از ده. در مورد همه‌چی نظر می داد— در مورد تکنولوژی، در مورد روابط… ولی قوی‌ترین نظرش درباره‌ی پاپیون چوبی معروفش بود.

اون پاپیون چوبی رو همه‌جا می‌زد— کنفرانسها، جلسه، کلاس، مهمونی. حتی توی اولین ویدیوی یوتیوبش درباره‌ی اپلیکیشن‌های سلامت همراه هم با یه پلیور و همون پاپیون معروف دیده می‌شه.

یه مدت بعد، نیما دانشگاه رو ول کرد و رفت سان‌فرانسیسکو دنبال رویای شرکتهای‌ نوپا. و حالا وارد مرحله بعد می شیم: نیمای کارآفرین (Entrepreneur Nima).

با اون سلیقه‌ی خاصش در مُد، یک چت‌بات خرید شخصی راه انداخت به اسم Suto. کاملاً مطمئن بود که یک ایده‌ی میلیارد دلاری داره. اون‌قدر مطمئن که از دوست‌دخترش خواست یک قرارداد NDA امضا کنه که ایده‌ش رو ندزده.

خیلی از کسایی که می‌رن سان‌فرانسیسکو، یه روز اسم یک فستیوال معروف توی بیابون رو می‌شنوند که زندگیتون رو عوض می‌کنه… جایی که می‌ری خودت رو کشف می‌کنی… و وقتی برمی‌گردی، حتماً باید در موردش به همه بگی. اسمش هست Burning Man.

نیما از اونجا برمی‌گرده و شروع می‌کنه به حرف زدن درباره‌ی مدیتیشن، ذهن‌آگاهی، و موسیقی EDM درجه دو.

می خوام اسم این دوره رو بذارم: نیمای مُرشِد (Guru Nima).

نیمای مُرشِد خیلی زود مسیرش، هدفش، و جایگاهش در دنیا رو پیدا می‌کنه - بهینه‌سازی تبلیغات فیسبوک. یک آژانس تبلیغاتی راه می‌اندازه به اسم Pearmill تا دنیا رو تغییر بده.

نیمای مُرشِد استایلش هم کاملاً عوض می‌کنه: پلیورهای پرزدار خیلی گشاد و موهای جمع‌شده شبیه یک مبارز UFC معنوی.

حتی شروع می‌کنه می‌ره دوره‌های مدیتیشن سکوت ده‌روزه.

شروع می‌کنه به صبحانه نخوردن و به همه می‌گه رژیم کتو داره و "هیچ‌وقت این‌قدر انرژی نداشته". حتی فراتر هم می‌ره و الکی ویگن می‌شه. من شاهد بودم که این‌ آقای ویگن چهار تا گوشت قلقلی با ولع می‌خورد ومی‌گفت: "گوشتی‌ رو که با عشق درست شده باشه، می‌خورم". یه بار دیگه یک استیک رو باهم خوردیم چون "آهن بدنش کم بود" و یه بارهم آخرین بار توی یخچالش یک بشقاب استخون بال مرغ خورده شده پیدا کردم که هیچ توضیحی براش نداشت.

وقتی نیمای مُرشِد میاد نیویورک، اولین کاری که می‌کنه اینه که بهم زنگ می‌زنه و می‌گه می‌خواد یک گروه‌درمانی راه بندازه. گروه رو هم خیلی استراتژیک انتخاب می‌کنه: سه تا مرد مجرد، دو تا زن متأهل. به نظر جالب میاد، منم هستم.

"PT سه‌شنبه‌ها ۶:۳۰ عصر" توی تقویم کاری همه ثبت می‌شه و تبدیل می‌شه به تحلیل هر دختری که نیما باهاش آشنا می‌شه، ولی سالها می‌گذره وهیچ‌کدومشون اون فرد مناسب نیما نیستند.

پس دوباره وقت یک تغییره. نیما تصمیم می‌گیره که می‌خواد پیانو بزنه. شروع می‌کنه درباره‌ی Nils Frahm حرف زدن و اینکه اون کل شخصیتش شده و فقط ویدیوهای پیانو زدنش رو توی اینستاگرام می‌ذاره. یک نیمای جدید متولد می‌شه: نیمای‌ اجراکننده (Nima the Performer).

یه بار توی مکزیکوسیتی، وسط یه توقف پنج‌ساعته، نیما می‌گه بیا بریم Four Seasons. وارد لابی می‌شیم. نیما می‌شینه پشت پیانو و شروع می‌کنه به زدن، چشم‌هاش رو می‌بنده و غرق زدن می‌شه. کارکنهای‌ اونجا می‌مونن چی کار کنن. مهمونها فکر می‌کنن یه موزیسین معروف بین‌المللیه. یک نفر نیم‌ساعت غرق تماشای استعداد نیما می شه، تقاضای امضای نیما رو می‌کنه، اینستاگرامش رو می‌گیره، و کمترین کاری که من می‌تونم بکنم اینه که برای نیما یک نوشیدنی بگیرم.

من به اون شخص می‌گم، "من کوک‌کننده‌ی پیانوی نیمام، باهاش سفر می‌کنم." اون هم یه نگاهی بهم می‌کنه و می‌گه: "تبریک می‌گم آقا. باید خیلی بهش افتخار کنین" و باهام دست می‌ده.

حتماً کامنت‌های Alejandro Sanchez، طرفدار درجه یک نیما در مکزیک، رو چک کنین.

از اون طرف، چند سال پیش نیما میاد بهم می‌گه با یک نفر آشنا شده—عاشق شده و همه‌چی داره عالی پیش می‌ره. توی یک مراسم مدیتیشن صوتی باهاش آشنا شده بود. می‌گه دو هفته دیگه داره یه مراسم دیگه برگزار می‌کنه، باید بیای با الین آشنا بشی.

وقتی می‌رسم، نیما الین رو بهم نشون می‌ده. لباس سرتاسر سفید پوشیده… و با روی باز میاد سمت ما. می‌گه، "سلام عشقها، من الین هستم." و بغلم می‌کنه. من هم می‌گم، "من برَد هستم. از آشناییتون خوشوقتم." اون هم می‌گه، "من هم خوشوقتم، عزیزم."

اوه، اعتماد به نفس داره، استایل داره، شاید این یکی واقعاً جواب بده. هرچی بیشتر الین رو شناختم، بیشتر فهمیدم چقدر فوق‌العاده‌ست. باهوش، با ملاحظه، مهربون و یه نیروی متعادل‌کننده برای نیما. و خیلی هم محکم و با اراده‌ست— که خیلی مهمه چون تنها کسیه که می‌تونه با اون انرژی خیلی بالای نیما هماهنگ بشه.

الین واقعاً به نیما میاد. نه فقط از نظر بلندپروازی و خلاقیت، بلکه از نظر قلبی.

و به خاطر وجود الین، نیما یک بار دیگه تغییر می‌کنه. امروز، می‌شه نیمای‌ همسر (Nima the Husband).

اما چیزی که در مورد این نسخه‌ی نیما خاصه اینه که الین می‌ذاره اون همزمان هم نیمای‌ اجراکننده باشه، هم نیمای مُرشِد، هم نیمای‌ کارآفرین، و بله، حتی همون نیمای‌ ساده‌ی قدیمی. انگار نیما همیشه دنبال کسی بود که با تمام جنبه‌هاش به‌طور واقعی بپذیرتش و دقیقاً همون آدم رو پیدا کرد.

پس به سلامتی نیما و الین. امیدوارم دهه‌ها کنار هم به رشد کردن و عاشق بودن ادامه بدین.

Saturday

Peyman (Nima's Brother)

سلام به همه و تولدت مبارک کریم! به نظرم خیلی قشنگه که نیما و الیان تصمیم گرفتن همه این بسات رو برای تو انجام بدن. برای اونایی که منو نمی‌شناسن، من پیمان هستم. من برادر کوچکتر نیما هستم که در کل یه تجربه کاملاً متفاوت بوده.

اگر بیشتر از چند دقیقه با من صحبت کرده باشید، می‌دانید که من آدم کاملاً بی‌خیالی هستم. من سخنرانی‌های مفصل، یادداشت‌های متفکرانه یا پیام‌های صمیمانه انجام نمی‌دهم. من معمولاً عشقم را به شیوه‌ای پیشرفته‌تر ابراز می‌کنم، وجود دارم و این‌ور آن‌ور کمک می‌کنم. مثلاً وقتی برای روز مادر برای مادرم گل می‌فرستیم، معمولاً من سفارش می‌دهم و پیام روی کارت را به نیما می‌سپارم. ببخشید مامان.

گفتم که بگویم من و نیما سبک ارتباط‌مان تفاوت دارد.و منطقیه. من و نیما اختلاف سنی بزرگی داریم به نسبت و توی نوجوانیمون همیشه توی مرحله‌های مختلفی از زندگی بودیم. مثلاً در دوران کودکی، نیما عشقش را با کرم ریختن نشان می‌داد به من، با نکشتنش، جبران می‌کردم.

بچه که بودیم، یکی از کارهای اصلی که با هم می‌کردیم، قطک بارون بود تو پشت ماشین. ما سفرهای ماشینی طولانی زیادی می‌رفتیم و بعضی مواقع هم می‌ترکیدیم. وقتی اوضاع خیلی بد می‌شد، بابا از جلو ماشین، بدون اینکه نگاه کند، یک وشکون وحشتناکی داشت که می‌زد و ما دیگه خفه می‌شدیم.

فکر کنم حدود یازده یا دوازده سالم بود که اوضاع شروع کرد بهتر شدن. شاید به این خاطر بود که بزرگتر شدیم. شاید به این خاطر بود که دیگر اتاق مشترک نداشتیم. یا شاید به این خاطر بود که نیما متوجه شد که بیشتر اون بود که مرض می‌ریخت. ولی همه‌شون می‌ریخت سر من. چند سال پیش اتفاق کرد که این کار را می‌کرد.

البته حو چی بازی می‌کنم ولی واقعاً یه چیزی عوض شد اون موقع. شروع کردیم بیشتر با هم کنار بیاییم. خاطره‌های خیلی خوبی دارم که با هم سریال «هوس» را نگاه می‌کردیم. شروع کردم که حس کنم که دیگه فقط مجبور نبودیم که برادر باشیم و واقعاً دوست داشتیم با هم بگردیم.

و شاید اشتباه می‌کنم، اما حس می‌کنم تقریباً همان موقع بود که نیما احساس کرد باید نقش برادر بزرگتر را برای من بازی کند. من یادم می‌آید که یک روز به من گفت که می‌خواهد یک کتاب برایم بنویسد که کمک کند و یادم بدهد که چه‌طور از دبیرستان راحت‌تر بگذرم. نیما، هنوز منتظرم. متأسفانه، حدوداً همون موقع‌ها بود که نیما برای دانشگاه رفت؛ از خونه بیرون و زودی بعدش من هم رفتم از خانه بیرون و جفتمان دیگه خیلی سرمان شلوغ شد.

آخرین نقطه عطف برای ما در سال دو هزار و بیستم بود، وسط داستان کووید. از همدیگر خیلی دور بودیم. واسه همین، غیر از زوم، همدیگر را خیلی نمی‌دیدیم. یه روز نیما یک ایمیل طولانی، احساسی، فوق‌العاده صمیمانه و بی‌مقدمه را برایم فرستاد. توش نوشته بود که می‌خواست ما با هم نزدیک‌تر باشیم. یادمه اون وقت با خودم فکر کردم چه کار مسخره‌ای است، این حرف‌ها را با ایمیل زدن. این فکر را کردم وقتی داشتم می‌خواندم و گریه می‌کردم. ولی فقط حرف نبود. بعد از آن، واقعاً سعی کردیم بیشتر به هم نزدیک شویم.

همین‌طور که بزرگ شدم، نیما تبدیل شده به یکی از آدم‌هایی که من بیشترین اعتماد را به او دارم. مخصوصاً وقتی اومدم به نیویورک، نیما کمک خیلی بزرگی به من کرد. حالا برای هر دوی ما واضح است که او تأثیر خودش را روی من گذاشته است. و بالاخره یه روزی، بدون اینکه فکر کنیم، در موردش دیگه فقط برادر نبودیم. واقعا دوست بودیم. و حالا همین اتفاق داره با الیِن می‌افته.

یکی از اولین بارهایی که این حس را گرفتم، توی برنینگ من بود که من، نیما، علین و ایوری را تشویق کردم که همه با هم تا صب بیدار بمونیم که طلوع خورشید رو با هم نگاه کنیم. خیلی چیز کوچیکی بود، فقط با هم خنگ بازی در می‌آوردیم. ولی بازم خیلی مهم بود.

الین، آشنایی با تو همه چیز را بهتر کرده است. تو خیلی دلسوز و قابل اعتمادی. و خیلی بیشتر از هر دوی ما حواست به همه چیز هست. اتفاقی. اگر می‌ذاشتیم دست نیما، فکر نمی‌کنم یادش می‌موند که به من بگه من وقت دارم توی این مراسم برای صحبت. منظورم این است که اگر کسی حوصله‌اش سر رفته، از این صحبت با الیِن حرف بزند.

الین، تو واقعاً به خوبی نیما را متعادل می‌کنی. تو این حس همدلی و صمیمیت عمیق را به خوبی با رویکرد منطقی و عمل‌گرایانه‌اش به نمایش می‌گذاری. هر چه بیشتر شما دو نفر را با هم می‌بینم، بیشتر برایم قابل درک می‌شود.

بنابراین فکر می‌کنم چیزی که در مورد شما دو نفر بیش از همه من را خوشحال می‌کند، فقط این نیست که نیما کسی را که دوست دارد پیدا کرده، بلکه این است که او دقیقاً فرد مناسب را پیدا کرده است. و شما کسی را پیدا کردید که، در پسِ جر و بحث‌ها، فکر کردن‌های بیش از حد و ایمیل‌های طولانی و به‌شدت غیرضروری، یکی از بافکرترین، وفادارترین و حامی‌ترین افرادی است که می‌شناسم.

نیما، زیاد اذیتت می‌کنم، اما واقعاً افتخار می‌کنم که تو را برادر خودم صدا بزنم. و راستش را بخواهید، خیلی خوشحالم که در این مسیر، تو هم به یکی از بهترین دوستان من تبدیل شدی. و امیدوارم به زودی الین را هم همین‌طور صدا کنم.

به افتخار نیما و الین. شاد

Averi (Elien's Sister)
8:00

سلام به همگی، خیلی خوشحالم که امشب در کنار همه‌ی شما هستم. من آوِری هستم، خواهرِ الین. می‌خوام حرفام رو با اولین خاطراتم از نیما و الین شروع کنم.

اولین بار نیما رو توی بخش اورژانس بیمارستان بِل ویو (Bellevue ) دیدم.

توی ترافیک نیویورک، یکی از پشت زده بود به ماشین الین، و من داشتم اون رو به بیمارستان می‌رسوندم تا چک کنیم صدمه‌ای به گردنش نرسیده باشه. اما الین درست قبل از رفتن به اورژانس، بهم گفت که باید اول دوش بگیره و موهاش رو سشوار بکشه!

داریم درباره‌ی دختری حرف می‌زنیم که فکر می‌کرد گردنش آسیب دیده توی تصادف. و همه‌ی اینا به خاطر این بود که نیما قرار بود بیاد بیمارستان.

خلاصه اولین آشنایی جدیِ من و نیما توی اتاقِ انتظار اورژانس بیمارستان بل ویو شکل گرفت. بعد از بیمارستان هم سه تایی رفتیم غذای مکزیکی و مارگاریتا خوردیم. اون شب در واقع سومین قرارِ عاشقانه‌ی اونا بود.

وقتی به اولین خاطره‌هام از الین فکر می‌کنم، برام سخته که خاطره‌ی دو تاییمون رو به یاد بیارم. رابطه‌ی خواهری ما همه چیز زندگی من بوده، انگار که بخش مهمی از وجودم باشه.

اما یکی از اولین خاطره‌‌هایی که از دوتاییمون دارم، مربوط به جشن تولد سه‌سالگیمه. صمیمی‌ترین دوستم نتونسته بود بیاد به مهمونی و من داشتم گریه می‌کردم. من سه ساله‌م بود و اون هفت ساله‌ش. روی ایوون نشستیم و اون داره به من دلداری می‌ده. این اولین تصویر واقعیِ دوتاییمونه که توی ذهنم نقش بسته.

بعضی از خاطره‌های قدیمیم یه کم عجیب و غریب‌ترن. وقتی بچه بودیم، من فکر می‌کردم یه هیولا توی دستشویی زندگی می‌کنه که اسمش "هیولای توآلت" بود. خب طبعاً من همیشه از کشیدنِ سیفون وحشت داشتم. برای همین ماه‌ها الین رو مجبور می‌کردم تا با من بیاد دستشویی. که به نظرم، این خودش مدرک مهمیه که ثابت می‌کنه اون چقدر از وقت گذروندن با من در هر مکان و زمانی لذت می‌برده!

یادمه قدیما با هم رویاپردازی می‌کردیم که اگه یه برادر داشتیم، چی می‌شد. هر دومون موافق بودیم که احتمالاً یه پسر مهربون و پراحساس می‌شد و لابد یه کمی هم خوره‌ی کامپیوتر و تکنولوژی (nerdy). و خوب معلومه چون از ما کوچیک‌تر بود، احتمالاً باید همیشه حواسمون بهش می‌بود.

اون برادرِ خیالی هیچ‌وقت پیداش نشد و ما خودمون بزرگ شدیم و تمامِ این سال‌ها رو مثلِ یک واحد محکمِ خواهری، شونه‌به‌شونه‌ی هم پشتِ سر گذاشتیم.

واقعاً بی‌نظیر بود که الین چقدر دوست داشت من رو به عنوانِ خواهر کوچکترش همیشه همه جا با خودش ببره. بذارید باهاتون رو راست باشم، هیچ چیزی هیجان‌انگیز تر از این نیست که سیزده ساله باشی و خواهر هفده ساله‌ت تورو با دوستای دبیرستانش ببره پیتزایی "اونو" (Uno ). اون برنامه‌های پیتزا خوردنِ توی رستوران اونو تبدیل شد به مهمونی‌های دانشگاه و اون مهمونی‌ها هم تبدیل شدن به مهمونی‌های شبانه‌ی تو بروکلین و الین همین‌طور من رو با خودش همه‌جا می‌برد.

به نظرم همین اشتیاقِ الین برای بردنِ من به هرجایی که می‌رفت، خودش دلیلِ صمیمیتِ ما شد و باعث شد همیشه دنیاهامون رو با هم شریک بشیم.

در نهایت هر دومون ساکن نیویورک شدیم. الین مدام من رو به مهمونی‌هاش دعوت می‌کرد و من رو با دوستای باحالش آشنا می‌کرد؛ در همین راستا، اونم متوجه شد دوستای منم آدمای باحالی‌ان. و این‌طوری شد که ما در کنار هم و با هم دنیای زیبای کوچیکِ خواهرانه‌مون رو تو دل این شهر ساختیم.

حضور الین تو زندگی من فقط محدود به رفتنِ به مهمونی‌هایی که من‌رو می برد، نمی‌شد (هرچند که از این مهمونی‌ها خیلی زیاد بود). الین با تمامِ وجودش، با یه قدرتِ عجیب و غریب به آدما عشق می‌ورزه. اون آدمِ فوق‌العاده توانمندیه و توی مراقبت کردن از دیگران اون‌قدر مهارت داره که گاهی مجبوری به زور ازش بخوای تا اجازه بده تو هم ازش مراقبت کنی.

داشتن کسی مثل الین که با عشق تموم نشدنی‌‌ش و وجود درخشان و جادویی‌ش، همیشه هوات رو داشته باشه، یه هدیه‌ی کم‌نظیره؛ و زیبایی خیره‌کننده‌ی شخصیت الین دقیقاً اینه که اون مراقب همه هست.

خب حالا دوباره برگردیم به نیما توی اتاقِ اورژانس بیمارستانِ بل ویو. تقریبا از همون لحظه‌ای که نیما از راه رسید، حس کردیم انگار اون همیشه توی زندگیمون بوده، اون قدرت طبیعی که انگار از اول همیشه جای خالی‌ش توی زندگیمون بوده. خواهر فوق‌العاده‌ی من که خودش مثل یه نیروی طبیعت بکره، کسی رو پیدا کرده بود که با اندازه‌ی خودش سحرآمیز و جادوییه.

اون عاشقِ مهمونی و رقصیدن و موسیقیه. نیما قلبِ بزرگی داره، پر از انگیزه و خلاقیته و بی‌شمار دوست صمیمی داره. اون ذوق هنری و سلیقه‌ی بصری خیلی خاصی داره، اما در عین حال این‌قدر منعطف هست که با سلیقه‌‌ی به همون اندازه قویِ الین کنار بیاد و همه چی رو به تفاهم برسونه.

اون تو جنبه‌های دیگه‌ای هم الین رو به تعادل می‌رسونه که من واقعاً ازش ممنونم. مثلاً الین واقعاً از استراحت کردن خوشش نمی‌یاد، اما نیما عاشقِ استراحت کردنه. نیما ازت ممنونم که به الین یادآوری می‌کنه استراحت کردن کار خوب و عادی‌ایه.

اون همین‌طور توی مدیریتِ بحران فوق‌العاده است- توجه‌تون رو جلب می‌کنم به سومین قرارِ عاشقانه‌شون تو بیمارستانِ بلِ ویو.

سال پیش، من و الین و نیما و پیمان با هم رفتیم "برنینگ من". هوا یه جورایی افتضاح بود. اما با تمامِ تواناییِ مدیریت و ذوقِ هنری الین و نیما، تونستیم اون شرایط رو مثل یه بادِ ملایم پشت سر بگذاریم. فکر نمی‌کنم تا حالا کسی تونسته باشه پشت یک کامیونِ اجاره‌ای "یوهال" رو به یه فضای دنج و راحت برای پناه گرفتن تبدیل کنه.

وقتی بالاخره هوا بهتر شد، همه‌مون رفتیم بیرون برای رقص؛ ما زیرِ ستاره‌های تو آسمونِ کویر بودیم و من در حالی‌که تو پیستِ رقص با نیما و پیمان می‌رقصیدم، همون لحظه متوجه شدم که این دو تا پسر واقعاً برادرهای من شده بودن.

و مثل اون برادری که من و الین تخیل داشتنش رو کرده بودیم وقتی بچه بودیم، نیما همون‌قدر خوش‌قلب و پر احساسه، همون‌قدر خوره‌ی کامپیوتره، و کمی هم از من کوچیک‌تره.

تماشای شما که دارین آجرهای زندگیتونو دونه‌دونه روی هم می‌ذارین و بودنم بخشی از این بنای زیبا، یکی از بزرگ‌ترین ماجراجویی‌های زندگی منه. شما همین حالا هم کلی زیبایی و جمعِ دوستیِ صمیمی خلق کردین و من بی‌صبرانه منتظرم ببینم این ترکیبِ جادویی قدرت شما دوتا چه شگفتی‌های دیگه‌ای رو قراره به این دنیا هدیه بده.

هر دوی شما رو با تمامِ وجودم خیلی خیلی زیاد دوست دارم. به سلامتی‌تون!

Mary Royall

برای دیدن ترجمهٔ فارسیِ صحبتِ مری رویال، به اپلیکیشن عروسیِ الین و نیما مراجعه کنید

Jordana
12:21

یکی از داستان‌های محبوبم درباره‌ی الین، توی یه رستوران محلی خوراک خرچنگ کنار یک رودخانه در ایالت مِین (Maine) اتفاق افتاد. ما وقتی اون‌جا بودیم به یه خانواده‌ای برخوردیم که خانواده‌ی بِک (Becque) سال‌ها اون‌هارو می‌شناختن و برای شام بهشون ملحق شدیم. ظاهراً بعد از این‌که ما خونه‌شون رو ترک کردیم، مادرِ خانواده که سعی داشت برای پسرش آستینی بالا بزنه، به پسرش گفت:

"نظرت چیه از جوردانا بخوای باهم برین بیرون؟"

و درست همین‌ جاست که پسره رو به مادرش می‌کنه و سرش رو می‌کشه عقب و با یک قهقهه‌ی بلند و با اطمینان خاطر می‌گه:

"بی خیال مامان! جوردانا و الین تابلوئه که با هم رابطه دارن!"

من بعد از این‌که کلی ذوق کردم از این‌که یکی فکر کرده بود که من می‌تونم یه آدمِ جذابی مثلِ الین رو تور کنم، نشستم و با خودم فکر کردم که چی باعث شده بود که اون پسره همچین احساسی رو درباره‌ی ارتباط من و الین داشته باشه. هوم… خب، یادم اومد وقتی که ما توی صف اون رستوران منتظر بودیم، الین بهم گفته بود:

"عزیزم، همون یه خرچنگ کامل سفارش بده؛ هر وقت این‌کار رو می‌کنی خیلی خوشحال تر می‌شی."

و یکم بعدتر، وقتی انگشتام کَره‌ای شده بودن و داشتم با یه قیافه‌ی درمانده و گیج به دستام نگاه می‌کردم الین گفت:

"عزیزم، چی لازم داری؟ دستمال؟ اه، بشین، بشین، من برات میارم."

و بعد، توی اون بخش پر از احساسِ شام، من دستم رو از اون طرفِ میز دراز کردم و دستِ الین رو گرفتم و دو بار فشار دادم. همه‌ی این‌ها لحظه‌های کوچیک اما عمیقی بودن؛ اون‌قدر دوست‌داشتنی و در عین حال واقعی برای ما، که من اصلاً متوجه‌ نمی‌شدم، از طرف دیگران چطور به نظر میرسیم.

خب الین، با توجه به تاریخچه‌ی طولانی- و به قول اون پسره تو مِین-رمانتیک‌مون- به نظر می‌رسه بهترین کاری که می‌تونم بکنم قبل از این‌که با کسِ دیگه‌ای ازدواج کنی اینه که یک نامه‌ی عاشقانه برات بنویسم: پس این تو و این نامه‌ی عاشقانه‌ی من:

الین عزیزم

یادم می‌یاد اولین بار کِی دیدمت. سال دو هزار و نُه بود؛ سالی که بعدها اسمش رو گذاشتیم "سالِ اولِ دانشگاهِ زندگی". من توبرنامه‌ی "حمایت از بازماندگان شکنجه" تو بیمارستانِ بِل‌ویو (Belle vue)کار می‌کردم و چند ماهی بود که اونجا بودم که یک‌دفعه سر‌وکله‌ی این موجودِ ظریف و مینیاتوری پیدا شد که با سرعتِ یک مرغِ مگس‌خوار حرکت می‌کرد و قدرتِ تخریبِ یک دینامیت رو داشت.

هنوز لباسی که اون روز پوشیده بودی رو یادم می‌یاد- یه دامن بلند چهارخونه‌ی نوک مدادی، یه تی‌شرت مشکی تنگ، یه کمربند تنگ با یه سَگَکِ مستطیلی شکل، گوشواره‌های حلقه‌ای و کفش‌های پاشنه بلند؛ و نکته‌ی مهم این‌جاست که هیچ‌کس این‌طوری تو بیمارستان لباس نمی‌پوشید. گفتی:

"من الین هستم."

و با چابکی‌ای که توی کار کردن داشتی، یه جورایی در عرض چهار ساعت بیشتر از کاری که من توی چهار ماه انجام داده بودم رو پیش بردی.

و بعد، طبعاً، بعد از تنها پنج دقیقه مکالمه و آشنا شدنِ با من- و بعد از این‌که بهت گفتم از وقتی درسم تموم شده، یه کم بیشتر از حالت عادی احساس افسردگی می‌کنم- من رو به جشن تولّدت دعوت کردی و گفتی:

" آره عزیزم، نیویورک!!! خیلی خوش می‌گذره. خودت می‌بینی که همه چی امکان پذیره."

و با تو الین واقعاً همه چی امکان‌پذیر بود. اون تولّد هنوز یکی از شب‌های مورد علاقه‌م تو نیویورکه. برنامه‌ی تولّد اون شب شاملِ رفتن به یه رستورانِ مخفی تو یه ساختمان در بوش ویکِ بروکلین بود، بعد تماشای یک اجرای هنری با آدم‌های برهنه‌ای که تو وان‌های خالی حمّام، رقص‌ مفهومی می‌کردن، آشنایی با دست کم ده دوست جدیدِ فوق‌العاده، و در آخر که با رقصِ سالسا در ساعت دو صبح، زیرِ برف تمام شد. یادمه با خودم فکر می‌کردم، این موجود افسانه‌ای که سرِ راهِ من سبز شده دیگه کیه؟ تا به حال کسی مثلِ تورو ندیده بودم؛ همیشه یه کتابِ جذاب دستت بود که فقط دو فصلش رو خونده بودی، و بعد غیرقانونی از صفحه‌های کتاب کپی می‌گرفتی یا نسخه‌ی پی‌دی‌اف‌ش رو ایمیل می‌کردی تا چیزهایی که یاد گرفته بودی رو با دوستات شریک بشی. همیشه دنبال کمک به کسایی بودی که نیاز داشتن؛ حالا چه با برپا کردن بهترین مهمونی‌ها برای بالا بردن سطحِ آگاهی در جهت یک هدفِ با معنا و با ارزش، یا با میزبانی استراتژیک یک شامِ مفصل، برای این‌که فقط دو دوست که بهت گفته بودن تنهان و دنبال عشق تو زندگیشون می‌گردن، با هم آشنا بشن. در تمام این مدت، همیشه شیک‌ترین و درخشان‌ترین لباس‌ها رو ست کردی، حتی اگه به قیمت پوشیدن یه پیرهنِ خیلی کوتاه و کفش‌های جلوباز زیر برف تموم می‌شد. به قولِ الکساندرا، دوستِ مشترکمون که تقریبا ده سال بعد باهاش آشنا شدیم:

"الین شبیه یه دوستِ خیالیه که واقعیه!"

و به این ترتیب، وقتی عاشقت شدم، بدجور بهت دل باختم. هر چی که می‌گذشت، توی عشقِ رفاقت‌مون عمیق‌تر می‌شدم، با لحظه‌های بی‌نهایتی که تا ابد توی قلبم حک شده‌ن. مثلاً اون روزی که تو مونتاک(Montauk) قبل از سوار شدن به قطار تو راه برگشت به خونه، یه قهوه می‌خواستم، اما دیرم شده بود و وقت کافی برای گرفتن قهوه نداشتیم؛ پس بدون کافئین سوار قطار شدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم و تو رو دیدم- همین‌طور که قطار داشت کم‌کم ایستگاه رو ترک می‌کرد- تو هم داشتی پا به پای قطار می‌دویدی، بعد پریدی بالا و یه قهوه لاته‌ی داغِ داغ به دستم دادی و درست وقتی که قطار داشت سرعت می‌گرفت، مثل برق از قطار پریدی پایین.

یا اون موقعی که برای سال نو مکزیک بودیم و با دو تا خواهر شش و نه ساله، نارا و آدری، آشنا شدیم؛ همون‌هایی که ارتباط خیلی عمیقی باهاشون گرفتی و تا سال‌ها براشون لباس‌های قدیمی‌ت یا کاستیوم‌های "برنینگ من" رو می‌فرستادی. یا اون وقتی که من ویروس گوارشی وحشتناکی گرفته بودم و شاید دست کم بیست بار پشت هم بالا آورده بودم، و تو التماس می‌کردی که بیای پیشم و من بهت گفتم نه، ولی با وجود این به هر حال با کلی وسیله و دارو دمِ درِ خونه‌م ظاهر شدی و با اصرار اومدی تو و وقتی از شدتِ درد روی زمین افتاده بودم و گریه می‌کردم، بغلم کردی. یا اون همه لحظه‌های خاص و تموم نشدنی توی مِین (Maine ) با آوِری، سوزان، بروس و ریچارد. تابستونامون توی کمپ خانواده‌ی بِک. این برای همه پیش نمی‌یاد که به همون اندازه‌ای که آدم دل‌باخته‌ی یه نفر شده، عاشقِ خانواده‌ش هم بشه.

ولی خب تو کلاً همین‌طوری هستی، الینِ عزیزم. تو کسایی رو که دوست داری، به طورِ کامل به زندگی‌و به قلبت راه می‌دی. و این کار رو برای بسیار، بسیار آدم‌ها انجام می‌دی؛ برای اونایی که نزدیک هستن و اونایی که دورن، اونایی که جدیدن، اونایی که قدیمی‌ان، اونایی که می‌شناسی و حتی اونایی که نمی‌شناسی، اما چون حس می‌کنی بهت نیاز دارن، توی قلبت برای اونا هم جا باز می‌کنی. جا دادنِ همه‌ی ما توی قلبت فقط بیشتر تایید می‌کنه که تو قلبِ خیلی بزرگی داری، قلبی به بزرگیِ سیاره‌ی مشتری که هر لحظه هم داره بزرگ‌تر می‌شه. این بخشی از همون چیزیه که همیشه تو رو برای من به دخترِ رویاها تبدیل کرده و هنوز هم می‌کنه.

به همین خاطر هم وقتی نیما رو دیدی، من از همون نگاه اول فهمیدم یه اتفاقی داره می‌افته. هرکسی وقتی نیمه‌ی گمشده‌ش رو پیدا می‌کنه می‌فهمه؛ تو برای نیما هم همون دختر رویاها هستی. لحظه‌ای رو که برای اولین بار نیمارو دیدی یادم هست. یک هفته قبل از مراسم "ترو نورث ساوند" ( True North Sound Ceremony) وارد آپارتمانش شدیم و این مردِ جذاب، شیک و ایرانی، با کلی شمعِ وارمر و گل‌های خشک تو دستش گفت:

"هی، کسی هست توی چیدمان این میز به من کمک کنه؟"

چیدمانِ میز؟ مردی که به چیدمان میز اهمیت می‌ده؟ یه مرد با سلیقه؛ مردی که واقعاً اهمیتِ چیدمان و فضاسازیِ درست رو برای شکل‌گیریِ ارتباط افرادِ دورِ میزِ شام درک می‌کنه.

دلم می‌خواست فریاد بزنم:

"با همون چیدمانِ میز، دلِ الین رو بردی!"

اما در عوض خونسردیم رو حفظ کردم و تماشا کردم که چطور بلافاصله بهش ملحق شدی و مشغول کار شدی تا میز رو خوشگل کنی.

از اون سرِ اتاق، یه جایی رو پیدا کردم و با تمام وجود خیره نگاهتون کنم. اون لحظه فقط بینتون یه جرقه حس نکردم، بلکه یه شعله‌ی آتیش دیدم؛ از اون آتیش‌هایی که جذابه و می‌رقصه و آدم رو از درون گرم می‌کنه.

وقتی آخرِ هفته‌ی مراسم گذشت و تموم شد، عشق شما برای همه ملموس، عیان و غیرقابل‌انکار بود. و همان‌طور که می‌دونی، به همون سبک و شیوه‌ی همیشگیِ الین و جوردانا، منم دقیقاً همون آخرِ هفته با همسرم آشنا شدم. عجب بازیِ تقدیر و تقارنِ عجیبی بود؛ انگار کائنات داشتن بهمون چشمک می‌زدن. ما که پانزده سال تمام مثل دو تا دوست واقعی از هم جدا نشده بودیم و با هم به بزرگسالی رسیدیم، پا‌به‌پای هم اومدیم تا رسیدیم به این نقطه تو شروع فصل جدید زندگیمون و هم‌زمان با هم وقتی آماده بودیم، دست همدیگر رو رها کردیم؛ درست به اندازه‌ای که دست‌هامون باز بشه‌ن برای گرفتنِ دستِ مردهایی که در نهایت شریکِ زندگی‌مون شدن.

من همیشه اینجا برای تو هستم الین، ولی حالا نیما هم هست. مطمئنم خودش همه‌ی اینارو می‌دونه، اما محض احتیاط اگه یه وقت یادش رفت، بهش یادآوری می‌کنم که به محض نشستن توی رستوران، حتماً برای میز نان سفارش بده؛ چون اگه نده، ممکنه خیلی گرسنه بشی و و خودت برای آوردن نان به آشپزخانه لشکرکشی کنی. به او، و البته به خودم، یادآوری می‌کنم که گاهی وقت‌ها دست از تماشای پشت‌سرهمِ سریال تو تاریکی برداریم و با تو به فضای باز بریم تا کمی آفتاب بگیریم و بعدازظهرِ یه یکشنبه، توی یه کافه روزنامه بخونیم. همین‌طور بهش یادآوری می‌کنم که وقتی کلافه‌ای و می‌گی فقط یه"نقشه‌ی راه"می‌خوای، در واقع به یک آغوش هم نیاز داری؛ به بازوهایی که به تو حسِ امنیت بدن تا بتونی خودت رو رها کنی و مجبور نباشی همیشه این‌قدر قوی باشی. و در آخر، بهش یادآوری می‌کنم که وقتی لحظه‌هایی از تردید به سراغت میاد- چون حتی تو هم گاهی تردید می‌کنی- تو رو سفت تو آغوشش بگیره و تو گوشت زمزمه کنه

"عزیزم، همه چی امکان‌پذیره!"

الین، تو واقعاً یکی از بزرگ‌ترین عشق‌های زندگیِ منی. و من نمی‌تونم خوشحال‌تر از این باشم که عشقِ بزرگِ زندگیِ من، عشقِ بزرگِ خودش رو پیدا کرده، که من هم عاشق او هستم. به سلامتیِ زندگی و عشق بیشتر در کنار هم

همیشه برای تو، جوردانا

San Miguel Guide

We have barely scratched the surface of this amazing town. Below are some recommendations. We can't wait to hear what you find too.

El Manantial
Delicious cantina!
Barranca 78, Zona Centro, 37700 San Miguel de Allende, Gto.
Get Directions →
Mesa Marrakesh
Delicious, perfect food in a tiny restaurant slightly off the beaten path. YUM. Has a small rooftop too.
Don Taco Tequila
SO YUMMY. Also the best and most chill vibe. All vegan but meat eaters really love it.
Atrio Restaurant
Beautiful and really well executed italian with a gorgeous view of the Parroquia. A good date spot and good if you only have one night in town.
Restaurante Cielo
Cash only. Cute Rooftop ☀️ with nice local feeling service. Have local wine, very good view of the church at sunset.
The Rooftop at Selina
So great for both morning sunrise coffee and sunset drinks! More chill than fancier places and a better view also. Larry and Priscilla raved about the food, I find it a bit heavy but regardless if you like chunks of pork in your guacamole or not, it is my favorite sunset spot in town.
Cuna de Allende 11, Zona Centro, 37700 San Miguel de Allende, Gto.
Get Directions →
La Cabra Iluminada
Very healthy, pleasant cafe with attentively executed vegan breakfast and lunch. Really delightful, very LA.
Hidalgo 13, Zona Centro, 37700 San Miguel de Allende, Gto.
Get Directions →
Terraza La Vista
Went here with Elham and Nima, had the cheese board and that delicious Aztec soup. Civilized rooftop restaurant near the park. Really lovely service.
Prol. de Aldama 1, Zona Centro, 37700 San Miguel de Allende, Gto.
Get Directions →
Zumo Rooftop Restaurant
Good food! Funny branding but very very good food. And good for groups and sunset.
Quebrada 93, Zona Centro, Centro, 37750 San Miguel de Allende, Gto.
Get Directions →
Jacques
Such a delightful cafe. Perfect for coffee before or lunch after the artisans market.
Del Pueblito 3A, Zona Centro, Centro, 37700 San Miguel de Allende, Gto.
Get Directions →

Tonana - Rooftop Bar
(just a bar, good for sunset) Super cute, copal burning on the roof, the designer has a specific and current point of view that isn't exactly San Miguel but it's nice. Go for a drink before sunset. I found it a bit strange they had zero snacks, not even olives.
Mesones 14, Zona Centro, 37700 San Miguel de Allende, Gto.
Get Directions →
Bekeb
Located in the labyrinthine Live Aqua hotel this is a cocktail bar with a very careful and lovely cocktail menu as well as delicious NA cocktails. The only problem is that it faces due East so *not* a good place for sunset. Otherwise very nice!
Hotel Live Aqua, Calz. De La Presa 85, Zona Centro, 37700 San Miguel de Allende, Gto.
Get Directions →
Luna Rooftop
Also a restaurant. The rooftop at the Rosewood hotel, a truly lovely sunset experience with a gorgeous view of the city and the Parroquia de San Miguel. I would say make a reservation.
Nemesio Diez 11, Zona Centro, Centro, 37700 San Miguel de Allende, Gto.
Get Directions →

TorrArt Cafè
Strong coffee, all the milks, serious roasters. They take their coffee roasting very seriously.
Hernández Macías 47
Get Directions →
La Cabra Iluminada
Bougie, hippie, vegan cafe. Delightful. Very LA.
Esquina de las Monjas
Have breakfast in the cute garden.
KI'BOK Coffee SMA
Apparently a super hangout for the expat crowd. Sweet service, good coffee, don't miss the rooftop.
Diez de Sollano 25
Get Directions →
Café Rama
We haven't been — it just looks really fun :)
Nemesio Diez 7
Get Directions →
Murmullo Barra de Café
Vibey, nice music.
Cumpanio
The pastries are quite delectable. Sit in, at the bar, or take your coffee to go.
The Coffee Correo 37
We're pretty sure this will be the place that Alexa and Eric approve.
La Ventana Coffee
Slightly hippie, has soy and a window you can order from the street. The pozole next door looks great.
Diez de Sollano 11
Get Directions →

Jardín Allende at Night
Passing through Jardín Allende at night to see the mariachis is the best.
Principal 18, Zona Centro, 37700 San Miguel de Allende, Gto.
Get Directions →
Horseback Riding or Canyon Hiking with Coyote Canyon
A super professional outfit run by Rodrigo Landeros. Horseback riding or canyon hiking 30 minutes out of town. His to daughters also work in his business. The horses belong to local cowboys, are all beautifully cared for and are beautifully trained working ranch horses, very rare.
Zacateros 54, Zona Centro, 37700 San Miguel de Allende, Gto.
Get Directions →
Vinyard, Hacienda San Jose Lavista
A very pretty vinyard where we did a lovely self-guided wine tasting in their tasting room. Call ahead to make sure they are open. http://www.haciendasanjoselavista.com/
KM 10.2, Nuevo Libramiento San Miguel KM 10.2, Nuevo Libramiento San Miguel, Centro, 37700 San Miguel de Allende, Gto.
Get Directions →
Sunset Drinks on Rooftops
This is Elien's favorite San Miguel Activity. Many rooftops listed in this guide and many more we'd love to hear about no doubt.
San Miguel de Allende

Parroquia de San Miguel Arcángel
Iconic neo-Gothic church, stunning interior. Worth the climb.
Plaza Principal, Centro
Get Directions →
Biblioteca Pública
Cultural landmark, beautiful courtyard, books and art.
Calle Hernández Macías 72
Get Directions →
Instituto Allende
A lovely working Arts Institute from the 1700s. The exhibits there give a good sense of old San Miguel and the artists community that's been here for centuries. And the murals! https://www.institutoallende.com/nosotros/
Ancha de San Antonio 20, Zona Centro, 37700 San Miguel de Allende, Gto.
Get Directions →

Mercado de Artesanías
Go to the market, if you like markets that is. Different sections; fruit, meat, flowers, everyday goods and then it segues into so many local crafts and handmade goods. https://visitasanmiguel.com/mercado-de-artesanias/
Mercado de Artesanías, Lucas Balderas S/N, Plaza Lanaton, San Miguel de Allende, MX 37700
Get Directions →
Huraches Artesanales
Such beautiful handmade huarache sandals. So many colors. It may not be listed on Google Maps but it's there and it's delightful.
Relox #81, Colonia Centro y Mercado Artesanias
La Colcha
Beautiful store of handmade wool goods just outside the Mercado de Artesanías. I think it's either not on Google maps or shows in a different location slightly north of this actual location.
Relox #71
Artesanías Mexcicanos
Gorgeous textiles. Not sure it's on Google Maps.
Relox #75
The West Sun
Gorgeous leather goods. The staff are a tiny bit precious but it's OK. http://www.thewestsun.com/
Zacateros 81b-b, Zona Centro, 37750 San Miguel de Allende, Gto.
Get Directions →

Gil's Fruteria a.k.a La Tienda de Gil
The best grocery store!! Elien loves it. And she loves Gil. Fancy things and not fancy things and open early and just totally lovely. They helped us source items for the welcome bags.
Julián Carrillo 2, Guadalupe, 37710 San Miguel de Allende, Gto.
Get Directions →
San Miguel Is
Best With:
Sneakers, Sandals
It's hilly and cobblestoned. If you have a shoe emergency there is a Birkenstock store here.
Siesta
It's hot in the heat of the day! You'll be happy if you rest from 1–4ish.
Sunset
All about the rooftops; arrive 45 min before sunset for golden hour. Ask us or check this guide for recommendations.

FAQs

What should I wear?
Each event has a suggested dress code on the Schedule. We've included Pinterest moodboards for each, but honestly, wear what makes you feel beautiful and comfortable. This is a celebration of love, not a fashion police event.
What's the weather like?
Late April/early May in San Miguel is gorgeous—typically 75-85°F during the day, cooler at night. Bring layers and sunscreen. It's the rainy season, so a light jacket is wise, but we're hoping for clear skies.
Do I need to speak Spanish?
No! San Miguel has a huge English-speaking community. Many staff at restaurants and hotels speak English. That said, learning a few key phrases is fun and appreciated. ¡Gracias!
Is it safe?
San Miguel is one of Mexico's safest cities, especially the central zones where you'll be. Use standard travel safety practices—avoid walking alone very late at night, don't flash valuables. The town feels vibrant and welcoming.
What about altitude?
San Miguel is at 7,400 feet elevation. Some people feel slightly breathless or tired the first day or two. Drink extra water, go easy on alcohol the first evening, and you'll adjust quickly.
What currency should I bring?
Mexican Pesos (MXN). Many places accept USD, but rates are better in pesos. ATMs are plentiful in Centro. Credit cards work widely, but carry some cash for small vendors and tips.

Photo Album

Our Shared Photo Album
We'd love for you to add your photos from the weekend! Every moment matters—from getting ready to dancing until dawn.

Coffee Map

[Illustrated Coffee Map — v2]
Gifts
We are so touched that you'd like to give us a gift. Truly you making the trip and your presence with us in San Miguel is more than enough. If you'd still like to mark the occasion, we would be grateful for you to donate to one of the causes below and send us a note letting us know you have.
Causes Close to Our Hearts
FairVote
We believe in ranked-choice voting for healthier democratic outcomes.
fairvote.org
IFRC — Iran Complex Emergency
Support Iranians who need assistance from the war.
ifrc.org/emergency/iran-complex-emergency-2026
Or, if Charity isn't Your Thing
You can send us cash via Venmo and we'll put it toward our honeymoon.
Venmo @ngardideh
In lieu of any of the above Nima says we will also accept Anthropic shares.

Travel Information

A quick note
If coming from Mexico City Nima much prefers to fly to QRO or BJX; Elien is pretty much agnostic with a slight preference for flying over driving.
Car Services, Shuttles & Rental Cars
It's not necessary to have a car once you arrive in San Miguel but if you want one it's easy enough! We used National from BJX; they sent a driver to take us the 5 minutes from the airport terminal to the rental office.
Bajiogo Transporte San Miguel
Nima, Elien and Elham have all taken this service and they do a nice job. Available to book in English via WhatsApp. $30 USD Bus Shuttle from Guanajuato or Queretaro Airports.
WhatsApp: +52 415 185 8665
Aventino Transport
A well-regarded car and van shuttle service.
aventinotransport.com
Jose Antonio
Pricing from QRO or BJX to San Miguel.
WhatsApp: +52 415 103 2533
Sedan: $1,800 MXN / $140 CAD / $100 USD
Suburban: $2,500 MXN / $190 CAD / $140 USD
10 Person Van: $3,000 MXN / $230 CAD / $165 USD
14 Person Van: $4,500 MXN / $305 CAD / $245 USD
Rafa Vazquez Transportes
From Mexico City to San Miguel. Pricing for two people from Mexico City.
WhatsApp: +52 1 415 107 2170
Sedan: $5,500 MXN / $420 CAD / $300 USD
Mid-size SUV: $6,000 MXN / $460 CAD / $330 USD
Suburban: $7,500 MXN / $575 CAD / $410 USD
Share Your Travel Info
Help us know when you'll be in town by dropping your travel information here! (And in case people want to share car services to and from the airports as well.)
Add Arrival & Departure Info
Airports & Flights
Queretaro International Airport (QRO)
Queretaro International Airport (QRO) is equidistant from San Miguel as Guanajuato International Airport (BJX). They are both about 1.5 hours to San Miguel (sorry it's a bit of a schlep, we promise it's worth it when you arrive) and we are super happy to help you arrange transportation to and from.
Guanajuato International Airport (BJX)
Guanajuato International Airport (BJX) is equidistant from San Miguel as Queretaro International Airport (QRO). Both airports have rental car offices of major brands & plenty of car services.
Mexico City (MEX)
If you prefer to fly into Mexico City it's about a 4 hour drive to San Miguel. If you'd like to take a car from Mexico City rather than drive we have two car services recommended by our planners: Aventino Transport and Rafa Vazquez Transportes (see pricing above).
Houses & Hotels in San Miguel
We have this fairly extensive list of houses and hotels linked below. Actually Elien got quite fixated on this project and has several smaller, more curated lists depending on your particular aesthetic, desires, needs, budget, or if you're bringing children. Ping her for those!
View Houses & Hotels
Photos